زندگی نامه ی هیوج جکمن

او که در سال ۱۹۶۸ در استرالیا به دنیا آمد برای ایفای نقش در نقش جهش‌یافته‌ای به نام ولورین در مردان ایکس (۲۰۰۰) شهرت یافت. او علاوه بر بازی در نسخه‌های مختلف این فیلم در فیلم‌های “پرستیژ” (۲۰۰۶) و “بزرگ‌ترین شعبده‌باز” (The Greatest Showman – ۲۰۱۷) هم نقش‌آفرینی کرد و برای بازی در فیلم “بی‌نوایان” نامزد جایزه اسکار شد. همچنین برای بازی در نمایش “پسری از از” در سال ۲۰۰۴ جایزه تونی را دریافت نمود.

ولورین و مردان ایکس

هیو جکمن بیشتر برای نقش جهش‌یافته‌ای به نام ولورین در مردان ایکس (X-Men – ۲۰۰۰) شهرت دارد. این فیلم سری جدیدی از فیلم‌های قهرمانانه را معرفی نمود و در آن با افرادی چون پاتریک استورات (Patrick Stewart) و یان مک کلن (Ian McKellen) همبازی بود و سپس برای فیلم‌های مردان ایکس ۲ (۲۰۰۳) و “مردان ایکس: آخرین ایستادگی” (X-Men: The Last Stand – ۲۰۰۶) به این نقش بازگشت.

سپس دوباره در فیلم‌های “خاستگاه مردان ایکس: ولورین” (X-Men Origins: Wolverine – ۲۰۰۹)، “مردان ایکس: کلاس اول” (X-Men: First Class – ۲۰۱۱) و “ولورین” (The Wolverine -۲۰۱۳) ظاهر شد و با بازیگران جوانی چون جنیفر لارنس (Jennifer Lawrence) و جیمز مک‌آووی (James McAvoy) همکاری کرد.

آخرین حضور او در نقش ولورین در فیلم “لوگان” (Logan) در سال ۲۰۱۷ بود که نهمین فیلم این سری محسوب می‌شد و او در مصاحبه‌ای با Entertainment Weekly به شوخی گفت “که حالا وقت رفتن به خانه است.”

هیو جکمن در فیلم “مردان ایکس” (X-Men)

هیو جکمن در فیلم “ولورین” (The Wolverine)

هیو جکمن در فیلم “لوگان” (Logan)

بی‌نوایان

هیو جکمن در سال ۲۰۱۲ در یکی از بهترین آثار موزیکال ظاهر شد و بی‌نوایان را بر روی پرده سینما آورد که در این فیلم با آن هاتاوی، آماندا سیفرید و راسل کرو همبازی شد. او در این فیلم در نقش ژال والژان ظاهر شد که به‌تازگی از زندان آزاد شده و می‌خواست زندگی جدیدی برای خود آغاز کند. کرو هم نقش پلیس مقابل او را ایفا می‌کرد.

هیو جکمن در نقش ژان والژان در “بی نوایان” (Les Misérables)

او در ژانویه ۲۰۱۳ برای این نقش جایزه گلدن گلوب را دریافت نمود. همچنین برای اولین بار در اسکار نامزد شد اما جایزه بهترین بازیگر را به دنیل دی لویس بازیگر فیلم “لینکولن” واگذار نمود.

نمایش و اجرا

برخلاف بازیگری در هالیوود هنوز به صحنه تئاتر وفادار است. در سال ۲۰۰۴ برای شرکت در نمایش برادوی “پسری از از” درباره موسیقی‌دان استرالیایی پتر آلن جایزه تونی دریافت نمود. در سال ۲۰۰۴ برای اجرای برنامه “تونی” (Tonys) جایزه‌امی دریافت نمود.

او باوجوداینکه یک تولیدکننده و بازیگر است در موزیکال Viva Laughlin هم شرکت کرد که تنها دو قسمت بود و در سال ۲۰۰۷ کنسل شد. سپس در سال ۲۰۰۹ با نمایش برادوی A Steady Rain در نقش یک پلیس شیکاگویی ظاهر شد. او در سال ۲۰۰۹ مجری آکادمی اسکار بود و در سال ۲۰۱۴ برای چهارمین بار برنامه تونی را اجرا نمود.

سال‌های اول زندگی

هیو جکمن در ۱۲ اکتبر ۱۹۶۸ در سیدنی استرالیا به دنیا آمد. او که کوچک‌ترین فرزند از پنج فرزند بود زمانی که هشت سال داشت مادرش خانواده را ترک کرد و او و خواهر و برادرهایش توسط پدر بزرگ شدند. او به مدرسه ناکس گرامر رفت و از دانشگاه فناوری سیدنی فارغ‌التحصیل شد.

او با اجرا در نمایش‌های زنده و چندین موزیکال در ملبورن فعالیت خود را آغاز نمود. سپس در نمایش بین‌المللی “اوکلاهاما” (Oklahoma) در لندن و “بیلی بیگلو” (Billy Bigelow) در ن

نقش‌های دیگر

جکمن پس از موفقیت فیلم‌های مردان ایکس در “اره‌ماهی” (Swordfish – ۲۰۰۱)، “کیت و لئوپولد” (Kate and Leopold – ۲۰۰۱) و “ون هلسینگ” (Van Helsing – ۲۰۰۴) به ایفای نقش پرداخت. سپس با وودی آلن همکاری کرده و در فیلم “خبر داغ” (Scoop -۲۰۰۶) در کنار اسکارلت جوهانسون ظاهر شد. سپس در فیلم “پرستیژ” (The Prestige) در کنار کریستین بل ظاهر شد و ان دو نقش دو شعبده‌باز رقیب در دوران ویکتوریای انگلستان را ایفا کردند. سپس در سال ۲۰۰۶ دوباره در فیلم “چشمه” (The Fountain) ظاهر شد و سه نقش را ایفا نمود. همچنین در دو انیمیشن “بر آب رفته” (Flushed Away) و “خوش‌قدم” (Happy Feet) صداپیشگی کرد.

هیو جکمن در فیلم “اره ماهی” (Swordfish)

هیو جکمن در کنار مگ رایان در فیلم “کیت و لئوپولد” (Kate and Leopold)

هیو جکمن در فیلم “ون هلسینگ” (van helsing)

هیو جکمن در کنار اسکارلت جوهانسون در فیلم “خبر داغ” (Scoop)

هیو جکمن در کنار کریستین بیل در فیلم “پرستیژ” (The Prestige)

هیو جکمن در فیلم “چشمه” (The Fountain)

در سال ۲۰۰۸ با دو استرالیایی دیگر یعنی نیکول کیدمن و باز لورمن همکاری نمود. “استرالیا” (Australia) نامی فیلمی است که کیدمن نقش یک زن انگلیسی را ایفا می‌کند که به دنبال همسرش رفته و سرانجام مجبور می‌شود برای تصاحب سرزمینی که همسرش پس از مرگ برای او به ارث گذاشته بجنگد. یک مرد محلی که همان جکمن است به او کمک کرده و آن دو یک زوج رمانتیک را به وجود می‌آورند. این فیلم برخلاف حماسی بودنش با انتقادات مختلف مواجه شد و در گیشه ناموفق بود. فیلم “فریب” (Deception) هم نتوانست تأثیر بگذارد و در گیشه فقط ۴,۶ میلیون دلار فروش داشت.

هیو جکمن در کنار نیکول کیدمن در فیلم “استرالیا” (Australia)

هیو جکمن در فیلم “فریب” (Deception)

در سال ۲۰۱۱ در فیلم “پولاد ناب” (Real Steel) بازی کرد که در آن نقش پدری را ایفا کرد که برای بهتر شدن رابطه با پسرش یک ربات مبارز را تعلیم داد و سپس در کمدی “کره” (Butter) ظاهر شد. پس از موفقیت قیلم بی‌نوایان در اثر “فیلم ۴۳” (Movie ۴۳ – ۲۰۱۳) ظاهر شد. این فیلم از بازیگران مطرحی چون هلی بری، کیت وینسلت، ریچارد گر و جرارد باتلر استفاده کرد اما به‌شدت نقد شد و در گیشه ناموفق بود.

هیو جکمن در فیلم “پولاد ناب” (Real Steel)

هیو جکمن در فیلم “کَره” (Butter)

هیو جکمن در “فیلم ۴۳” (Movie ۴۳)

در سال ۲۰۱۵ در فیلم فانتزی “پان” (Pan) در نقش منفی پتر پان ظاهر شد. در سال بعد در فیلم “ادی عقاب” (Eddie the Eagle) در نقش مربی اسکی یعنی برانسون پیری ظاهر شد، این فیلم درباره بازیکن اسکی المپیک یعنی مایکل “ادی” ادواردز بود.

در سل ۲۰۱۷ در فیلم “برترین شعبده‌باز” (the greatest showman) ظاهر شد و نقش یک شعبده‌باز سیرک را ایفا کرد. او برای این نقش علاوه بر نامزد شدن برای جایزه گلدن گلوب، برای اجرای آهنگ “The Greatest Show,” در لیست ۱۰۰ آهنگ برتر بیلبورد قرار گرفت.

هیو جکمن در فیلم فانتزی “پان” (Pan)

هیو جکمن در کنار تارون اگرتون در فیلم “ادی عقاب” (Eddie the Eagle)

هیو جکمن در فیلم “برترین شعبده‌باز” (the greatest showman)

سایر جوایز و موفقیت‌ها

در دسامبر ۲۰۰۸ به انتخاب مجله مردم عنوان “جذاب‌ترین مرد زنده” را دریافت کرد که قبلاً به جرج کلونی، برد پیت و مت دمون تعلق داشت. در ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲ ستاره مشاهیر هالیوود را دریافت نمود. او در این مناسبت به شوخی گفت، “این دو هزار و چهارصد و هشتاد و هفتمین ستاره خیابان مشاهیر است و به‌جز لسی من تنها بازیگری هستم که آن را برای ایفای یک نقش تکراری در ۱۵ فیلم به دست آورده‌ام.

او و همسرش دبورا لی فرنس از سال ۱۹۹۶ که ازدواج کرده‌اند در ملبورن استرالیا زندگی می‌کنند و دو فرزند به نام‌های اسکار ماکسیمیلیان و اوا الیوت را به سرپرستی قبول کرده‌اند. آن‌ها در پست صحنه برنامه تلویزیونی کورلی (Correlli – ۱۹۹۵) باهم آشنا شدند.

او به سرطان سلول خونی مبتلا شد که شایع‌ترین سرطان پوست است و برای مبارزه با این بیماری و استفاده از کرم ضد آفتاب در رسانه‌های اجتماعی تبلیغ کرد.

حقایقی جالب درباره هیو جکمن

حالا می خواهیم به ۶۶ حقیقت جالب از زندگی او بپردازیم، پس با ما همراه باشید:

۱. هیو مایکل جکمن (Hugh Michael Jackman) در ۱۲ اکتبر ۱۹۶۸ (۲۰ مهر ۱۳۴۷) متولد شد.

۲. او یک بازیگر، خواننده و تولیدکننده استرالیایی است.

۳. نقش‌آفرینی در فیلم‌های ابرقهرمانی و نقش‌های رمانتیک باعث شده که در عرصه بین‌المللی به شهرت برسد.

۴. دلیل شهرت او عبارت است از نقش‌آفرینی در فیلم‌های مردان ایکس در نقش ولورین و در نقش‌های اصلی فیلم کمدی رمانتیک “کیت و لئوپولد” (Kate & Leopold (۲۰۰۱))، فیلم اکشن ترسناک “وان هلزینگ” (Van Helsing (۲۰۰۴))، درام جادویی “پرستیژ” (The Prestige (۲۰۰۶))، درام حماسی تاریخی رمانتیک “استرالیا” (Australia (۲۰۰۸))، درام ورزشی علمی تخیلی “پولاد ناب” (Real Steel (۲۰۱۱))، “بی‌نوایان” (Les Misérables (۲۰۱۲)) و تریلر “زندانیان” (Prisoners (۲۰۱۳)).

۵. نقش‌آفرینی او در فیلم بی‌نوایان اولین نامزد شدن اسکار بهترین بازیگر مرد و اولین جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم موزیکال یا کمدی سال ۲۰۱۳ را برای او به ارمغان آورد.

۶. در تئاتر برای ایفای نقش در “پسری از آز” (The Boy from Oz) جایزه تونی را دریافت نمود.

۷. جکمن چهار بار میزبان جایزه تونی شد و یک‌بار برای آن جایزه‌امی را دریافت کرد همچنین میزبانی هشتاد و یکمین مراسم آکادمی در ۲۲ فوریه ۲۰۰۹ (۴ اسفند ۱۳۸۷) را نیز بر عهده داشت.

۸. جکمن در سال ۱۹۹۸ (۱۳۷۷) و با ایفای نقش اصلی در نمایش اوکلاهاما در تئاتر ملی سلطنتی در غرب لندن در خارج از استرالیا شهرت یافت.

۹. این نقش‌آفرینی نامزدی جایزه الیویر (Olivier) برای بهترین بازیگر مرد موزیکال را برای او به ارمغان آورد.

۱۰. جکمن در نیو ساوت ولز، سیدنی و در خانواده گریس مک نیل و کریستوفر جان جکمن، حسابدار تحصیل کرده کمبریج، به دنیا آمد.

۱۱. والدین او انگلیسی بودند و در سال ۱۹۶۷ در طرح مهاجرت Ten Pound Poms به استرالیا رفتند.

۱۲. یکی از اجداد او یونانی بود.

۱۳. والدین او مسیحیان متعصب بودند که پس از ازدواجشان توسط بیلی گراهام کشیش تغییر دین داده بودند.

۱۴. جکمن چهارخواهر و برادر بزرگ‌تر دارد و دومین فرزند خانواده که در استرالیا به دنیا آمده است. او از ازدواج دوباره مادرش هم یک خواهر ناتنی دارد.

۱۵. زمانی که هشت‌ساله بود والدین اش طلاق گرفته و او به همراه پدر و دو برادرش در استرالیا ماند، درحالی‌که مادرش به همراه دو دخترش به انگلستان رفت.

۱۶. مدرسه ابتدایی او مدرسه دولتی پیمبل و مدرسه دبیرستان او مدرسه پسرانه ناکس گرامر در کرانه شمالی بود که در نمایش زن زیبای من در سال ۱۹۸۵ نقش‌آفرینی کرد و در سال ۱۹۸۶ نماینده مدرسه شناخته شد.

۱۷. او پس از فارغ‌التحصیلی یک سال در مدرسه اوپینگام انگلستان کار کرد.

۱۸. پس از بازگشت در دانشگاه فناوری سیدنی تحصیل کرد و در سال ۱۹۹۱ (۱۳۷۰) در رشته ارتباطات مدرک کارشناسی خود را دریافت نمود. در سال آخر تحصیل واحد نمایشنامه را پاس کرد تا اطلاعات بیشتری کسب کند. در این کلاس نمایشنامه The Memorandum از واتسلاو هاول را اجرا کرد که در آن رهبر گروه بود.

۱۹. جکمن پس از دریافت کارشناسی واحد یک‌ساله The Journey در مرکز بازیگری سیدنی را گذراند. او درباره تحصیل تمام‌وقت بازیگری می‌گوید، “در سن ۲۲ سالگی بود که تصمیم گرفتم به این حرفه جدی نگاه کنم. به‌عنوان یک پسربچه همیشه به تئاتر علاقه داشتم. اما در آن زمان تصور می‌کردم که موسیقی و تئاتر فقط برای سرگرمی هستند نه برای ادامه زندگی. اما درنهایت تصمیم خود را گرفتم که آن را ادامه دهم. پس از تکمیل واحد یک‌ساله نقش‌آفرینی در سوپ اپرای همسایه‌ها به او پیشنهاد شد اما او تصمیم گرفت به آکادمی بازیگری دانشگاه پرث در غرب استرالیا برود که در سال ۱۹۹۴ (۱۳۷۳) از آن فارغ آل تحصیل شد.

۲۰. او در دقایق آخر به فیلم مردان ایکس (X-Men – ۲۰۰۰) اضافه شد. در اصل داگری اسکات نقش ولورین را ایفا کرد اما مأموریت غیرممکن ۲ (Mission: Impossible II – ۲۰۰۰) دو ماه اضافه‌تر فیلم‌برداری شد.

۲۱. او آهنگ “People Will Say We’re in Love” از نمایش “اوکلاهاما” را در افتتاحیه استودیو فاکس در سیدنی به همراه شرلی جونز و به مناسب نقش خود، اجرا کرد.

۲۲. او برای ایفای نقش در”سانست بلوار” ((Sunset Boulevard در نقش جو گیلیس جایزه ورایتی کلاب، مو و جایزه اتاق آبی بهترین بازیگر مرد موزیکال را دریافت نمود. در سال ۱۹۹۸ در تئاتر ملی سلطنتی اوکلاهاما نامزد جایزه لارنس الیویر شد.

۲۳. او از سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۴ و به مدت پنج سال در لیست “۵۰ فرد زیبای جهان” مجله مردم قرار گرفت.

۲۴. او در سال ۲۰۰۲ میزبان آکادمی اسکار شد اما در حال حاضر معتقد است که اگر دوباره چنین موقعیتی به او پیشنهاد شود باید بیشتر فکر کند. او می‌گوید، “یک ساعت خوابیدم و فقط کمی سوشی خوردم. درحالی‌که اگر در خانه بودم جشن و مهمانی داشتیم. بنابراین خواب کم و مزایای ناچیز شاید ارزشش را نداشته باشد.”

۲۵. طبق کتاب‌های کمدی شخصیت ولورین حدود ۱۶۰ سانتی‌متر بود درحالی‌که جکمن حدود ده سانتی‌متر بلندتر است.

۲۶. او به همراه هال بری شش فیلم ساخته است: مردان ایکس، اره‌ماهی (Swordfish – ۲۰۰۱)، مردان ایکس ۲ (۲۰۰۳)، مردان ایکس: آخرین ایستادگی (X-Men: The Last Stand – ۲۰۰۶)، فیلم ۴۳ (Movie ۴۳ – ۲۰۱۳)، مردان ایکس: روزهای گذشته آینده (X-Men: Days of Future Past – ۲۰۱۴).

۲۷. او برای ایفای نقش در فصل سال ۱۹۹۸ “آوکلاهاما” نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد سال ۱۹۹۹ لارنس الیویر شد.

۲۸. نقش نماینده ویلیام گوردون در فیلم طلوع (The Rising: Ballad of Mangal Pandey – ۲۰۰۵) به او پیشنهاد شده بود.

۲۹. در زمان فیلم‌برداری وان هلزینگ (۲۰۰۴) به‌صورت اتفاقی دستش شکست.

۳۰. مجله مردم او را یکی از “۵۰ فرد زیبای جهان” می‌داند (۲۰۰۳ – ۱۳۸۲).

۳۱. او خود را یک مسیحی و فرد مذهبی می‌داند. او هرروز دعا می‌کند و مدیتیشن انجام می‌دهد.

۳۲. او در ۱۱ آوریل ۱۹۹۶ (۲۳ فروردین ۱۳۷۵) در سن جان در توراک، ویکتوریا در اطراف ملبورن با دبورا لی فرنس (Deborra-Lee Furness) ازدواج کرد.

۳۳. آن دو در پشت‌صحنه برنامه تلویزیونی کورلی (Correlli) باهم آشنا شدند.

۳۴. جکمن یک حلقه سفارشی برای فرنس طراحی کرد و روی حلقه ازدواج آن‌ها یک جمله سانسکریت حکاکی شده که ترجمه آن این است “ما به خاطر عشقمان باهم یکی می‌شویم”.

۳۵. فرنس دو بارداری ناموفق داشت که پس‌ازآن او و جکمن دو کودک با نژادهای متفاوت را به فرزندی قبول کردند، اسکار و اوا.

۳۶. او در نوامبر ۲۰۱۳ اعلام کرد که سرطان سلول پایه‌ای داشت که از بینی خود خارج کرد. سپس در مه ۲۰۱۴ برای بار دوم این سرطان را از بینی خود خارج نمود که گفته می‌شود در آینده عوارضی به همراه خواهد داشت. به همین دلیل در افتتاحیه‌های مختلف فیلم “مردان ایکس: روزهای گذشته آینده” با بینی چسب زده ظاهر شود و در اینستاگرام طرفداران خود را به استفاده از کرم ضد آفتاب تشویق کند.

۳۷. در ۱۸ مارس ۲۰۱۵ فاش کرد که به دلیل خونریزی تارهای صوتی مجبور شد دو اجرا در ترکیه را کنسل کند. تاریخ برنامه “عصری با هیو جکمن” در ترکیه به سه روز دیگر یعنی از ۳۰ مه تا ۱ ژوئن ۲۰۱۵ تغییر یافت.

۳۸. او در سال ۲۰۰۵ تصمیم گرفت به همراه جان پالرمو یک کمپانی به نام سید (Seed) را راه اندازه کند که پروژه اول آن‌ها برنامه Viva Laughlin در سال ۲۰۰۷ بود. همسر جکمن یعنی دبورا لی فرنس هم در این کمپانی شریک است و پالرمو به نشانه اتحاد میان خودشان نماد سه حلقه را انتخاب کرد که نشانه خودش، جکمن و فرنس است.

۳۹. نماد کمپانی سید که از فاکس گرفته شده بزرگ‌تر شد که نشان‌دهنده اضافه نمودن آماندا شویتزر، کاترین تامبلین، آلن ماندلباوم و جو مارینو است و آلانا فری هم کارهای مربوط به شرکت در سیدنی را انجام داد که هدف آن کمک به تولید فیلم‌های کم بودجه و استعدادهای زادگاه جکمن بود.

۴۰. برای ایفای نقش پتر آلن در “پسری از از” (آوریل ۲۰۰۴) به‌عنوان بهترین بازیگر مرد موزیکال به انتخاب Drama Desk در نیویورک معرفی شد.

۴۱. پس از نقش‌آفرینی در فیلم مردان ایکس (۲۰۰۵) اعلام کرد که تیرگی شخصیت لوگان/ولورین آن‌قدر دشوار بود که باید با برایان سینگر تمرین می‌کرد تا برای این نقش آماده شود. اما سپس ایفای این نقش برای او آسان‌تر شد.

۴۲. او به شخصیت کتاب‌های طنز سوپرمن بسیار علاقه دارد. جالب اینجاست که سوپرمن به کمپانی DC Comics تعلق دارد درحالی‌که مردان ایکس و ولورین به کمپانی مارول تعلق دارند و این دو رقیب هم هستند.

۴۳. او در مصاحبه با جی لنو اعلام کرد که طرفدار فیلم‌های “جمعه سیزدهم” بود و تصمیم گرفت بازیگر شود تا بتواند نقش جیسون را ایفا کند.

۴۴. او در بینایی مشکل دارد و بدون لنز طبی نمی‌تواند به‌خوبی ببیند. زمانی که مجری “شنبه‌شب‌ها با تونی” (Tonys and Saturday Night Live – ۱۹۷۵) بود مجبور بود همه‌چیز را حفظ کند چون نمی‌توانست از رو بخواند.

۴۵. او در سال آخر دبیرستان نماینده مدرسه بود، لازم به ذکر است که بازیگران استرالیایی مانند آدام گارسیا، اندرو جانستون، رگ لیورمور و هوگو ویوینگ، استوارت بتی (نویسنده) و مجری رادیو جان لاو هم از آنجا فارغ‌التحصیل شدند.

۴۶. دو فرزند او با فرزندان کوچک روپرت مرداک در نیویورک جلسات بازی دارند.

۴۷. برای بازی در فیلم اره‌ماهی (۲۰۰۱) باید کلاس‌های رانندگی طی می‌کرد.

۴۸. تا پیش از امضای قرار داد اجرا در شنبه‌شب‌ها (۱۹۷۵) یک قسمت این برنامه را هم تماشا نکرده بود. بنابراین تولیدکننده‌ها چند قسمت از آن را برایش ارسال کردند تا با فرمت برنامه آشنا شود. بعدها گفت که قسمت موردعلاقه‌اش اجرای کونان اوبرین (Conan O’Brien) بود.

۴۹. در حین فیلم‌برداری فیلم‌هایش معمولاً همسر یا یکی از اعضای خانواده به او همراه است.

۵۰. در زندگی‌اش هرگز سیگار نمی‌کشد و این مسئله را سخت‌ترین قسمت فیلم‌برداری می‌داند.

۵۱. او در بین مهمانان عروسی نیکول کیدمن و کیت اربن بود.

۵۲. دوست دارد درباره فیلم هالک شگفت‌انگیز (The Incredible Hulk – ۱۹۷۸) با بازی بیل بیکسبی یک فیلم ساخته و در آن نقش‌آفرینی کند.

۵۳. معمولاً فیلم‌هایی که از داستان‌های کمدی اقتباس می‌شوند به او پیشنهاد شده‌اند، مانند دردویل (Daredevil – ۲۰۰۳)، هالک (Hulk – ۲۰۰۳)، مرد آهنی (Iron Man – ۲۰۰۸)، مرد شگفت‌انگیز در چهار شگفت‌انگیز (Fantastic Four – ۲۰۰۵) و جاناتان کنت در بازگشت سوپرمن (Superman Returns – ۲۰۰۶).

۵۴. پس از دیدن الیویا نیوتون جان (Olivia Newton-John) (که جان تراولتا در پشت‌صحنه فیلم اره‌ماهی آن دو را به هم معرفی نمود)، اعتراف کرد که در دوران مدرسه پوستر او زیر میزش چسبیده بود و هرروز او را می‌بوسید.

۵۵. او دوست صمیمی لئو شرایبر (Liev Schreiber) است.

۵۶. در شهر نیویورک زندگی می‌کند.

۵۷. در هر بار ایفای نقش ولورین تمرینات فیزیکی انجام می‌دهد. زمانی که در شرایط خوب فیزیکی به سر می‌برد می‌تواند تا ۱۳۶ کیلو وزنه را پرس کند.

۵۸. در جوانی آرزو داشت که یک روزنامه‌نگار فریلانسر بین‌المللی شود و البته پیش از شروع بازیگری مدرک روزنامه‌نگاری دریافت نمود.

۵۹. در ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲ (۲۳ آذر ۱۳۹۱) دو هزار و چهارصد و هشتاد و هفتمین ستاره خیابان مشاهیر هالیوود به وی اعطا شد درحالی‌که همسر، دو فرزند، کارگردان بی‌نوایان تام هوپر و همکارش آن هاتاوی و آماندا سیفرید هم با او همراه بودند.

۶۰. در سال ۲۰۱۵ رکورد بازی شخصیت کتاب کمدی مارول یعنی ولورین را به دست آورد که ۷ فیلم بود. پیش‌ازاین، کریستوفر ریو این رکورد را در دست داشت که بازی در نقش سوپرمن از کتاب‌های دی سی بود، که چهار فیلم را شامل می‌شد.

۶۱. پدرخوانده دختران روپرت مرداک یعنی گریس و کلوئه است.

۶۲. در هفت فیلم مختلف نقش لوگان/ولورین را بر عهده داشت.

۶۳. برای کمک گرفتن برای ایفای نقش ولورین فیلم‌های هری کثیف (Dirty Harry) کلینت ایستوود را تماشا کرد.

۶۴. همسرش در ابتدا به او گفت که بهتر است نقش ولورین را رد کند.

۶۵. فیلم‌های موردعلاقه او عبارت‌اند از “دیوانه از قفس پرید” (One Flew Over the Cuckoo’s Nest) و “آواز در باران” (Singin’ in the Rain) است.

۶۶. یکی از طرفداران پروپاقرص کشتی حرفه است.

یویورک ظاهر شد.

زندگی نامه ی ناتالی وود

ناتالی وود زودتر از آن‌چه فکرش را بکند بازیگر شد و خیلی زودتر از آن‌چه کسی فکرش را بکند به مرگی مرموز درگذشت.

ناتالی وود که اگر زنده مانده بود، حالا ۸۰سالگی‌اش را جشن می‌گرفت، با نام اصلی ناتالیا زاخارنکو در سان‌فرانسیسکو به‌دنیا آمد با پدر و مادری که مهاجران اوکراینی و روس بودند. مادرش که روزگار سختی را از سر گذرنده بود، رؤیایش بازیگر دن دخترش ناتالیا بود و از همان کودکی او را مدام به سینما می‌برد و ذهنش را برای بازیگری آماده می‌کرد. وقتی فقط ناتالیا چهارساله بود کل خانواده را از سان‌فرانسیسکو به لس‌آنجلس برد تا در آنجا به رؤیایش تحقق ببخشد. مدیران اجرایی استودیو RKO نام هنری «ناتالی وود» را برای ناتالیا برگزیدند و این‌گونه ناتالی چند هفته پیش از تولد پنج‌سالگی‌اش نقشی ۱۵ ثانیه‌ای را بازی کرد.

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد

ناتالی هفت‌ساله در فیلم «فردا همیشگی است» (۱۹۴۶) در نقش یک دخترک یتیم آلمانی پس از جنگ جهانی دوم روبه‌روی بازیگران بزرگی چون اورسون ولز و کلودت کولبرت قرار گرفت. ولز بعدها درباره‌ی او گفت که او «مادرزاد حرفه‌ای بود و به‌طرز وحشتناکی خوب بود». بعد از این تجربه مادر ناتالی کمپانی فاکس قرن بیستم قرارداد نخستین نقش اصلی او را در فیلم «معجزه در خیابان سی‌وچهارم» (۱۹۴۷) بست. فیلم بعدها به یکی از آثار محبوب کلاسیک ایام کریسمس بدل شد و ناتالی را درمیان برترین ستاره‌های کودک هالیوود قرار داد که در سال‌های بعد در نزدیک به ۲۰ فیلم نقش دختر خانواده را بازی می‌کرد و چون تمام وقتش را در استودیوهای فیلم‌سازی می‌گذراند، فرصتی برای مدرسه رفتن نداشت و طبق قانون ایالت کالیفرنیا باید تا ۱۸سالگی روزانه لااقل سه ساعت را در کلاس درس‌های واقع در استودیوهای هالیوود می‌گذراند.

در دهه‌ی ۱۹۵۰ پای ناتالی به سریال‌های پرمخاطب تلویزیونی باز شد و وقتی در ۱۶سالگی با جیمز دین در «شورش بی‌دلیل» (۱۹۵۵) هم‌بازی شد، از پوست بازیگر کودک بیرون آمد تا به ستاره‌ای نوجوان بدل شود. همین پوست‌اندازی کافی بود تا نخستین نامزدی اسکارش را به‌دست بیاورد؛ اسکاری که درنهایت به جو وان فلیت، بازیگر مکمل فیلم «شرق بهشت» (۱۹۵۵) رسید.

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد
ناتالی وود و جیمز دین در فیلم «شورش بی‌دلیل»

وود بعد از این موفقیت در نقشی کوتاه اما حیاتی در فیلم «جویندگان» (۱۹۵۶) جان فورد ظاهر شد. او در همان سال از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد و با کمپانی برادران وارنر قرارداد بست. دوره‌ی نقش دختر خانواده تمام شده بود و حالا برادران وارنر مدام نقش «نامزد» به او می‌دادند که خیلی خوشایندش نبود و باعث سقوط کارنامه‌ی کاری‌اش شد.

او که در سال ۱۹۵۱ با تماشای فیلم «اتوبوسی به‌نام هوس» با کارگردانی الیا کازان و بازی ویوین لی نگاه تازه‌ای به بازیگری پیدا کرده بود، همواره مترصد فرصتی برای همکاری با کازان بود که این فرصت ده سال بعد با «شکوه علفزار» (۱۹۶۱) به‌دست آمد تا وود بتواند خودش را از گرداب فیلم‌های بدی که گریبانش را گرفته بودند رهایی بخشد و در قامت ستاره‌ای «بزرگ‌سال» دوباره در سینما متولد شود.

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد

ناتالی وود در ۱۹ سالگی با رابرت واگنر ازدواج کرد و پنج سال بعد از او جدا شد. در ۳۱ سالگی با یک کارگزار و نویسنده‌ی بریتانیایی به‌نام ریچارد گرگسون ازدواج کرد، اما این ازدواج هم سه سال بعد به جدایی انجامید و او بلافاصله دوباره با رابرت ازدواج کرد که این بار این رابطه ۹ سال دوام آورد تا با مرگ ناگهانی و مرموز ناتالی در ۴۳سالگی به پایان راه رسید تا او هم پس از جیمز دین و سال مینئو، سومین بازیگر «شورش بی‌دلیل» باشد که به سرنوشتی تراژیک دچار می‌شود.

ناتالی وود در جریان یک سفر با قایق تفریحی غرق شد و هنوز بسیاری از جنبه‌های مرگ او مرموز باقی مانده است، به‌ویژه که گزارش کالبدشکافی آثار کبودی‌ها و خراش‌هایی را پیش از غرق شدن روی جنازه تأیید کرد. بااین‌حال قاضی پرونده به نتیجه‌ای نرسید و حکم به مرگ به‌دلیل «غرق شدن تصادفی» داد. ۳۰ سال بعد یکی از شهود اعتراف کرد که شهادت دروغ داده و ناتالی و همسرش رابرت بعدازظهر روز آخر با هم بحث‌وجدل داشته‌اند. پرونده دوباره گشوده شد و در سال ۲۰۱۲ رئیس پزشکی قانونی لس‌آنجلس گواهی فوت ناتالی وود را از «غرق شدن تصادفی» به «غرق شدن و عوامل نامشخص دیگر» تغییر داد، اما درنهایت پرونده در بخش پرونده‌های حل‌نشده‌ی پلیس بایگانی شد.

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد
خبر مرگ ناتالی وود تیتر یک روزنامه لس‌آنجلس تایمز

از فیلم «شورش بی‌دلیل» را در میان آثار مهم جیمز دین سخن گفتیم و حالا چهار فیلم برتر دیگر ناتالی وود را مرور می‌کنیم:

4) مسابقه‌ی بزرگ (The Great Race) (۱۹۶۵)

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد

ناتالی وود در این کمدی اکشن و ماجراجویانه به کارگردانی بلیک ادواردز با تونی کرتیس و جک لمون هم‌بازی شد. در این فیلم «گریت لزلی» (کرتیس) و «پروفسور فیت» (لمون) در آغاز قرن بیستم رقابتی مرگبار با هم دارند و تصمیم می‌گیرند از نیویورک تا پاریس با هم مسابقه‌ی اتومبیل‌رانی بدهند و شرکت‌کنندگان دیگری هم به این مسابقه اضافه می‌شوند از جمله «مگی دوبوا» (ناتالی وود) عکاس خبری یک روزنامه‌ی مهم نیویورک. وود که به‌تازگی از واگن جدا شده بود، حال‌وروز خوشی نداشت و در ابتدا نمی‌خواست در این فیلم بازی کند، اما کمپانی برادران وارنر به او پیشنهاد کرد که اگر بازی در این فیلم را بپذیرد، نقش اصلی فیلم «درون دیزی کلاور» (۱۹۶۵) را هم به او خواهد داد و توافق حاصل شد. فیلم با بودجه‌ی ۱۲میلیون دلاری ساخته شد تا پرهزینه‌ترین فیلم کمدی تا آن زمان لقب بگیرد. بااین‌حال فروش بالغ‌بر ۲۵میلیون دلاری این فیلم موفقیت اقتصادی‌اش را تضمین کرد و جای هیچ حرف‌وحدیثی باقی نگذاشت. این فیلم در پنج رشته‌ی فنی نامزد اسکار شد و جایزه‌ی بهترین جلوه‌های صوتی را گرفت.


3) عشق با غریبه‌ی مطلوب (Love with the Proper Stranger) (۱۹۶۵)

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد

این درام کمدی‌رمانتیک با کارگردانی رابرت مالیگن داستان «انجی روسینی» (با بازی ناتالی وود) را روایت می‌کند؛ فروشنده‌ی یک فروشگاه زنجیره‌ای که در رابطه‌اش با یک موزیسین به‌نام «راکی پاپاسانو» (با بازی استیو مک‌کوئین) به مشکلی حاد برمی‌خورد. فیلم با بودجه‌ی ۵/۸میلیون دلاری ساخته شد. نمایش فیلم در بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی ماردل‌پلاتا با جایزه‌ی بازیگری برای ناتالی وود همراه بود. فیلم همچنین توانست پنج نامزدی در اسکار به‌دست بیاورد از جمله بهترین بازیگر اصلی زن (وود) و بهترین فیلمنامه. وود و مک‌کوئین در گلدن‌گلوب هم نامزد جایزه شدند. وود اسکار را به پاتریشیا نیل بازیگر فیلم «هاد» باخت و گلدن‌گلوب را به لزلی کارون بازیگر فیلم «اتاق ال‌شکل» واگذار کرد.


2) داستان وست‌ساید (West Side Story) (۱۹۶۱)

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد

این درام موزیکال جنایی با کارگردانی رابرت وایز و جروم رابینز اقتباسی سینمایی از یک نمایش موزیکال به همین نام است که در سال ۱۹۵۷ به‌روی صحنه رفت و خود آن نمایشنامه هم متأثر از «رومئو و ژولیت» شکسپیر بود. ناتالی وود در این فیلم در نقش «ماریا» ظاهر می‌شود که نامزد «چینو» است، اما عاشق «تونی» می‌شود. نمایش فیلم با تحسین گسترده‌ی منتقدان همراه شد با فروش ۴۴میلیون دلاری در برابر بودجه‌ی ۶میلیونی‌اش، پس از انیمیشن «صدویک سگ خال‌دار»، دومین فیلم پرفروش سال شد. همچنین این فیلم در ۱۱ رشته نامزد اسکار شد که از این تعداد ۱۰ جایزه را به خود اختصاص داد و رکورد بیشترین اسکار را در میان فیلم‌های موزیکال تاریخ سینما از آن خود کرد. از اسکارهای این فیلم می‌توان به جوایز بهترین فیلم، کارگردان، بهترین بازیگر مکمل مرد و زن (جورج چاکریس و ریتا مورنو) اشاره کرد. ناتالی وود که برای فیلم دیگرش «شکوه علفزار» نامزد اسکار شده بود، در فهرست نامزدهای «داستان وست‌ساید» قرار نگرفت؛ چراکه اسکار یکی از پرترافیک‌ترین سال‌هایش را در حضور فیلم‌هایی مثل «داستان وست‌ساید»، «محاکمه در نورنبرگ»، «بیلیاردباز»، «دو زن»، «صبحانه در تیفانی»، «ال‌سید»، «زندگی شیرین»، «توپ‌های ناوارون» و «شکوه علفزار» می‌گذراند.


4) شکوه علفزار (Splendor in the Grass) (۱۹۶۱)

۲۰ ژوئیه: تولد ستاره‌ای که هرگز معمای مرگش حل نشد

این درام عاشقانه‌ با کارگردانی الیا کازان داستان عشق دختری نوجوان به‌نام «دینی» (با بازی ناتالی وود) و پسری به‌نام «باد استمپر» (با بازی وارن بیتی) را روایت می‌کند. «دینی» به توصیه‌ی مادرش از عشق می‌گریزد، اما نصیحت پدر «باد» دقیقاً برعکس است. ناتالی وود شش سال پس از نخستین نامزدی‌اش در اسکار و درحالی‌که مسیری رو به افول را طی کرده بود با این فیلم دوباره احیا شد و به نامزدی دومش دست یافت؛ اما گفتیم که اسکار ۱۹۶۲ از بخت او چه سال درخشانی را گذراند و در رشته‌ی بهترین بازیگر اصلی زن او رقبایی چون سوفیا لورن بازیگر فیلم «دو زن» و آدری هپبورن بازیگر فیلم «صبحانه در تیفانی» را پیش رو داشت که جایزه هم نهایتاً به سوفیا لورن رسید. در گلدن‌گلوب هم جایزه به جرالدین پیج بازیگر «تابستان و دود» رسید و در بفتا آن بنکرافت با فیلم «معجزه‌گر» گوی سبقت را از همه ربود تا جوایز مهم سال طوری تقسیم شود که دست ناتالی وود با دو فیلم درخشان و ماندگار «داستان وست‌ساید» و «شکوه علفزار» خالی بماند.

زندگی نامه ی فرانک کاپرا

زندگی

فرانچسکو روزاریو کاپرا (Francesco Rosario Capra) در ۱۸ می ۱۸۹۷ در سیسیل ایتالیا به دنیا آمد. فرانک کاپرا در سال ۱۹۰۳ وقتی ۶ سال داشت از سیسیل به امریکا مهاجرت کرد و در سال ۱۹۲۰ با قبول شهروندی آمریکا، نام “فرانک روسل کاپرا” را برای خود انتخاب کرد.
خانواده کاپرا در لس آنجلس زندگی می کردند. کاپرا چند کار عجیب و غریب را تجربه کرد تا درآمد خانواده را بیشتر کند اما آرزوهای بزرگی داشت. او در سال ۱۹۱۸ در رشته مهندسی شیمی از دانشکده فنی کالیفرنیا فارغ التحصیل شد. او برخلاف میل خانواده اش به کالج “مؤسسه تکنولوژی امریکا” رفت و در مسیر فیلمسازی قرار گرفت.
کاپرا در سال ۱۹۲۸ به استودیوی کلمبیا در “پاورتی رو” رفت. ارتباط هری کان، رئیس کلمبیا و کاپرا در تاریخ شرکت کلمبیا اسطوره ای بود. او به عنوان کارگردانی ناشناخته وارد هالیوود شد اما به جایی رسید که سبک تازه ای به نام خود ثبت کرد؛ سبکی که روابط عاطفی، تفاوت های اجتماعی، تغییرات سیاسی و پیروزی خیر و خوبی را با هم تلفیق می کرد و امریکا را جایی نشان می داد که در آن هر چیزی به طلا تبدیل می شد. فیلمهای او در دوران رکود بزرگ موجب التیام مردم شدند و وجهه “کلمبیا” را ارتقا دادند.
هدف کاپرا دریافت جایزه اسکار بود او می خواست با گرفتن اسکار در میان صاحب نامان حرفه خود مطرح شود؛ “کشتی پرنده” و “چای تلخ ژنرال ین” از تلاشهای ناموفق کاپرا برای دریافت اسکار بودند. او سرانجام توانست با فیلم  “بانوی یک روزه” در اسکار مطرح شود و با وجودیکه این فیلم جایزه ای را کسب نکرد اما مشروعیتی را برای خود و کلمبیا به همراه آورد. یک سال پس از آن جایزه اسکار به فیلم “یک شب اتفاق افتاد” کاپرا تعلق گرفت که موفقیت بزرگی برای کاپرا به همراه آورد.
در بخش عمده دهه ۱۹۳۰ امریکای کلمبیا همان امریکای فرانک کاپرا بود؛ امریکایی قوی، نجیب، منعطف و برخوردار از نوعی خرد ذاتی که “گری کوپر” در نقش آقای دیدز و “جیمی استوارت” در نقش آقای اسمیت بهتر از همه به تصویرش می کشیدند. کاپرا با ساخت فیلمهایش مرهمی برای امریکا بود، فیلمهای او چون “یک شب اتفاق افتاد”، “آقای اسمیت به واشنگتن می رود”، “چرا می جنگیم” و “این زندگی زیباست” در آرشیو ملی فیلم امریکا به عنوان میراث فرهنگی قرار دارند.
کاپرا که ۳ مرتبه جایزه اسکار بهترین کارگردانی را برای فیلمهای “یک شب اتفاق افتاد”، “آقای دیدز به شهر می رود” و “نمی تونی با خودت ببریش” دریافت کرد، در سال ۱۹۳۶ میزبانی مراسم هشتمین دوره جوایز اسکار و طی سال های ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۹ ریاست آکادمی اسکار را برعهده داشت.
او در سال ۱۹۹۱ در سن ۹۴ درگذشت.

آغاز فعالیت فیلمسازی

کاپرا در دوره جنگ جهانی اول مدتی در ارتش بود. او بعد از جنگ نتوانست کاری در زمینه رشته تحصیلی خود پیدا کند و در جنوب غربی کشور دوره افتاد؛ کلاهبرداری می کرد و دستش پیش دست دیگران دراز بود؛ باربری می کرد؛ خانه به خانه عکس می فروخت و احساسات مشتریان را با داستانهایی درباره یتیم شدنش و کار کمرشکن حمل سنگ برمی انگیخت. در این میان صحافی برای کمک به او راه و رسم کارش را به او آموخت. او به کار صحافی علاقمند شد و تمام تلاش خود را کرد تا از صحاف چیزهای بیشتری یاد بگیرد.
او در زمینه فیلم بی تجربه بود اما به آگهی مطبوعاتی شرکت فیلمسازی مشهوری در سانفرانسیسکو پاسخ داد و کاری کرد که رئیس شرکت خیال کند کاپرا، کارگردان برجسته ای است که تعطیلاتش را در این شهر می گذراند. شرکت، کار را به او محول کرد و او هم فیلم کوتاهی براساس شعر مهمانخانه “فولتا فیشر” ساخت. هر چند فیلم خوب از کار درآمد اما او تا ۴ سال فیلم نساخت و در عوض تصمیم گرفت که فیلمسازی را از پایه یاد بگیرد. او مدتی در لابراتواری کوچک کار کرد، بعد طراح صحنه شد، تدوین کرد، شوخی هایی برای کمدی های صامت نوشت و در نهایت سه فیلم “هری لانگدن” را کارگردانی کرد؛ لانگدن کمدینی بود که در اواسط دهه ۱۹۲۰ شهرتش تقریبا به اندازه چارلی چاپلین بود. لانگدن وقتی دید کاپرا کم کم مشهور می شود، چون می خواست این موفقیت تنها برای او باشد کاپرا را اخراج کرد؛ این شکستی برای کاپرا بود. کاپرا دوباره شروع به نوشتن شوخی هایی برای نمایشهای صامت کرد.

ورود کاپرا به کلمبیا

در سال ۱۹۲۸ یکی از کارگزاران شرکت “کلمبیا پیکچرز” با کاپرا تماس گرفت و گفت مدیران “کلمبیا” می خواهند او را ببینند. کاپرا وقتی از درخواست “کلمبیا پیکچرز” برای ملاقات مطلع شد، چندان خوشحال نشد؛ چرا که تا آن زمان کاپرا نام “کلمبیا” را نشنیده بود. هری کان، ریاست کلمبیا پیکچرز خواسته بود تا با کاپرا تماس بگیرند زیرا نام او اولین اسم فهرست الفبایی کارگردانان بیکار بود. کاپرا که همیشه جسور و مستقل بود شرایطش را اعلام کرد: نویسندگی، کارگردانی و تهیه کنندگی با قیمت ثابت هر فیلم ۱۰۰۰ دلار.
کلمبیا درخواست کاپرا را که می خواست همه کاره فیلمهای خود باشد پذیرفت و یکی از فوق العاده ترین همکاری های تاریخ سینمای امریکا آغاز شد. پس از آن، نوبت به امتحان او رسید؛ کان کارمندان خود را تحت فشارهای روانی بسیاری قرار می داد تا آنها را بسنجد؛ کاپرا همه جور امتحانی را از سر گذراند؛ نیروی انسانی اش را کاهش دادند و گفتند اگر جرأت دارد شکایت کند، به او گفتند فیلم بزرگ نیمه کاره ای را تمام کند در حالیکه کارگردان قبلی آن التماس می کرد کسی را جایگزینش نکنند، مجبورش کردند با بودجه های کم فیلم بسازد؛ او در اولین سال استخدامش در کلمبیا ۷ فیلم ساخت.
کاپرا با وجود اینکه دوست نداشت بپذیرد اما خیلی به هری کان شبیه بود. هر دو آنها کلاهبردارانی خیابانی بودند. هر دو آنها اراده ای آهنین داشتند و تسلیم نمی شدند.

کاپرا مهمترین کارگردان کلمبیا

انگیزه کاپرا در فیلمسازی اثبات قدرت همراه با حفظ استقلال بود. هدف نهایی او جایزه اسکار بود؛ جایزه خود صنعت به دستاوردهایش. کاپرا می گفت: «در اوایل دهه ۱۹۳۰ با این امید و انتظار فیلم می ساختم که نامزد اسکار شود.» آرزویی نهانی که خیلی زود به دغدغه ای دیوانه وار تبدیل شد. اسکار سریع ترین راه برای اثبات خود و کلمبیا بود. به گفته کاپرا: «کان مصمم بود به محفل بزرگان راه یابد. او از من به مثابه اهرم شکن در قلعه استفاد کرد. من هم از خواسته های او برای کنترل فیلمهایم بهره بردم.» نمونه ای دیگر از ائتلافهای هالیوودی بیگانه ها.

“نسل جوانتر” ملودرامی یهودی
کاپرا برای رسیدن به آرزویش باید استعدادش را ثابت می کرد. اولین فیلمهایی که کاپرا برای کلمبیا ساخت، ملغمه ای ماهرانه و به لحاظ تجاری موفق از ملودرام، داستان عشقی، کمدی و ماجراجویی بودند اما دشوار می شد ویژگیهای سبک کاپرا را در آنها دید. در سال ۱۹۲۹ کاپرا ارتقا یافت و توانست فیلمهای رده A بسازد. او که به عنوان مهمترین کارگردان کلمبیا بود، عموما پروژه های مهم این شرکت را می ساخت؛ از جمله اولین فیلم ناطق کلمبیا، با نام “نسل جوانتر”. این فیلم نیز مانند “خواننده جاز” که توسط برادران وارنر ساخته شد و آغازگر عصر صدا بود، ملودرامی یهودی بود. اقتباسی از داستانی نوشته “فنی هرست” درباره تاجر یهودی جسوری که منکر ریشه هایش می شود، با والدینش به خیایان “پارک” محله ای گران قیمت در نیویورک نقل مکان می کنند و یک روز وقتی پدرش مثل باربرها با چند بسته از راه می رسد، می گوید پیرمرد را نمی شناسد…
کاپرا پس از ساخت “نسل جوان تر” سرعت کارش را به طور چشمگیری کاهش داد و سالی ۳ فیلم می ساخت. با پیشرفت کیفیت فیلمها و مهارتهای کاپرا استودیو هم جایگاه بهتری پیدا کرد؛ چیزی مطلوب هری کان نیز بود.

تلاش برای رسیدن به اسکار

کاپرا با وجود اینکه آثارش از اهمیت زیادی برخوردار و مورد استقبال قرار گرفته بودند اما از چیزی ناراحت بود. او ملودرامی به نام “چای تلخ ژنرال ین” را برای خوشایند ذائقه هنری “آکادمی هنر و علوم سینما” که جایزه اسکار را اعطا می کرد، ساخت اما فیلم حتی در یک زمینه هم نامزد نشد. کاپرا فهمید که دچار پارادوکس است چون در استودیوی کلمبیا کار میکرد او را در اسکار نادیده می گرفتند. در صنعتی که ارزیابی کیفیت همواره دشوار بود، همه آرزو داشتند اسکار بگیرند چون اسکار تقریبا تنها گواهی ارزشمند ممکن بود. مراسم اسکار از مهمانی رقص و مراسم غیر رسمی که آخر شب با اعلام اسامی برندگان تمام می شد، به رقابتی جدی بدل شده بود که استودیوها کارکنانشان را مجبور می کردند در آن به نامزدهای مورد نظر استودیوها رأی دهند. مسئله، مسئله اعتبار بود؛ برای یهودیان هالیوود تقریبا همه چیز.

تلاش حساب شده کاپرا برای رسیدن به اسکار
برای رسیدن به اسکار کاپرا تلاشی حساب شده را آغاز کرده بود تا خود را بشناساند؛ او اول به آکادمی حمله کرد چون استودیوهای کوچکی مثل کلمبیا را نادیده می گرفت، بعد آنقدر از رهبران آکادمی انتقاد کرد تا مجبور شدند از او دعوت کنند تا به آنها ملحق شود. پس از ورود به حلقه اکادمی، کاپرا کارش را با انتقاد از ظلم آکادمی به تولیدکنندگان مستقل بیرون از استودیوهای بزرگ ادامه داد. کان هم از تعداد کمی از نمایندگان استودیوها ی کوچک در هیئت مدیره آکادمی شکایت کرد. این طرح خیلی زود جواب داد و کاپرا به هیئت مدیره آکادمی راه یافت اما او از این فرصت برای حمله فنی دیگری علیه انحصار کارگردانان بزرگ که نامزدهای اولیه اسکار را انتخاب می کردند، استفاده کرد.
به نوشته کاپرا: «برای بهبود جایگاهم می توانستم دو کار انجام دهم؛ یکی اینکه در آکادمی به مقامی مثل ریاست برسم و باشکوه ترین رویداد جهان [ضیافت اسکار] را مدیریت کنم، دومی که عملی تر بود این بود که با بودجه خودم فیلمی را در استودیویی بزرگ بسازم؛ جایی که می توانسم کله گنده ها را ببینم و با آنها حشر و نشر کنم.» در همین زمان “لوئیس بی میر” رئیس شرکت “ام جی ام” خواست کاپرا را از کان قرض بگیرد. قاعدتا کان این ماجرا را پیروزی بزرگی می دانست و با خوشحالی پذیرفت چراکه بالاخره کلمبیا چیزی داشت که “ام جی ام” طالبش بود و این به نوعی آرزوی کان بود اما این همکاری کوتاه مدت بود؛ کاپرا با یکی از تهیه کنندگان “ام جی ام” مشاجره کرد.

“بانوی یک روزه” نامزد جایزه اسکار
در این میان علاوه بر فیلمهای کاپرا سیاست بازیش کار خود را کرد. در سال ۱۹۳۳، فیلم “بانوی یک روزه” را ساخت؛ کمدی غمگینی درباره پیرزنی که فقط برای یک روز جوان می شود تا دخترش را که چند سال پیش به مدرسه شبانه روزی فرستاده و اکنون به دیدارش آمده را تحت تأثیر قرار دهد. فیلم نامزد ۴ اسکار ازجمله نامزد بهترین کارگردانی شد. او از جمله نخستین نامزد بهترین کارگردانی خارج از استودیوهای بزرگ بود. این فیلم با وجود آنکه جایزه ای را دریافت نکرد اما مشروعیتی را برای کلمبیا به همراه آورد.

شهرت کاپرا با فیلم “یک شب اتفاق افتاد”

سال ۱۹۳۴ جایزه اسکار به فیلم “یک شب اتفاق افتاد” کاپرا رسید و کلمبیا قدرت گرفت. “یک شب اتفاق افتاد” که همچنین جایزه اسکار بهترین کارگردانی را برای کاپرا داشت، انتخابی عجیب برای استودیو بود. این فیلم براساس داستان کوتاهی نوشته شده بود که کاپرا درباره دختری خوانده بود. دختر پول زیادی به ارث می برد و همراه نقاشی کولی مسلک با اتوبوس سفر می کرد…

اقدامات سرنوشت ساز در موفقیت “یک شب اتفاق افتاد”
به رغم شهرت کاپرا ۵ – ۶ ستاره و مقامات ارشد استودیو متن را رد کرده بودند. خود کاپرا و نویسنده فیلمنامه نیز دودل شده بودند اما فقط کان بنا به غریزه اش از کاپرا حمایت کرد. ۳ اتفاق این پروژه را موفق کرد: اول، “مایلز کانلی” فیلمنامه نویس و دوست کاپرابه او پیشنهاد کرد قهرمان مرد داستان خبرنگار روزنامه باشد و قهرمان زن داستان هم به عنوان دختری خودسر و مغرور باشد. دوم، میر که “کلارک گیبل” هنرپیشه پیمانی جوان ام جی ام که برای تنبیه نافرمانی به کلمبیا قرض داد و سوم، کان که دستمزد کلان و زمان بندی پیشنهادی “کلودت کولبرت” بازیگر زن را پذیرفت.

موفقیت فیلم “در یک شب اتفاق افتاد”
موفقیت این فیلم اجازه داد کاپرا فراتر از کلمبیا برود؛ کمدی درخشانی که الگوی کمدی های دهه ۱۹۳۰ قرار گرفت. در فوریه ۱۹۳۴ که “یک شب اتفاق افتاد” را نمایش دادند. فیلم پدیده ای ملی شد. یکی از منتقدین درباره این فیلم نوشت: «کاپرا قبلا هم چند فیلم ساخته است.”بانوی یک روزه” و “چای تلخ ژنرال ین” او طرفدارانی آشکارا کم اما پرو پا قرص داشت. آنچه او را به اینجا رسانده تماشاگران عامی اند که بارها و بارها رفتند تا “یک شب اتفاق افتاد” را ببینند. در تمام سال نمایش فیلم را تمدید کردند و مردم درباره فیلم حرف می زدند… این فیلم تاریخ را نوشت.»

داستان فیلم
در این فیلم دختری خودسر، مغرور و ثروتمند (کولبرت) نامزدی دارد که تازه خلبان شده است، پدر دختر به این ازدواج زود هنگام راضی نیست و او را در قایق تفریحی اش زندانی می کند. دختر به دریا می پرد تا ساحل شنا می کند و بلیت اتوبوس می خرد تا از میامی به نیویورک برود؛ جایی که قرار است نامزد خود را ببیند. دختر در اتوبوس با روزنامه نگاری می خواره (گیبل) آشنا می شود که نقطه مخالف اوست؛ مرد عمل گراست و او سر به هوا، مرد جهان دیده است و او نازپرورده. خیلی زود خبرنگار می فهمد که او همان دختر ثروتمند گمشده است. خبرنگار که سوژه خوبی یافته می پذیرد دختر را همراهی کند. در جریان فیلم دختر کم کم غرورش را کنار می گذارد و این دو عاشق هم می شوند. وقتی خبرنگار برای مدت کوتاهی دختر را تنها می گذارد تا داستانش را بنویسد و برای ازدواجشان پول کافی جمع کند، دختر خیال می کند فریب خورده و تصمیم می گیرد پیش نامزدش رفته با او ازدواج کند. در مراسم ازدواج درست در آخرین لحظه نظر دختر عوض می شود از محراب کلیسا فرار می کند تا نزد عشق واقعی اش برود…

کان علیه کاپرا

محبوبیت کاپرا هر روز بیشتر می شد؛ چیزی که کان را آزار میداد چرا که تعداد کمی او را به رسمیت می شناختند. کاپرا واقعا حقی بر گردن کان داشت چون منبع درآمد کان بود اما کان سرشار از تنفر تصمیم گرفت رقیب خود را از میدان بیرون کند. کان که روانشناسی عالی بود، شهرت کاپرا را هدف قرار داد. کاپرا وقتی به نقشه کان پی برد که برای تعطیلات به انگلستان رفته بود. آشنایانش، حرفهایی درباره فیلم جدیدش می زدند و جوری رفتار می کردند که انگار کاپرا کارگردان فیلم است اما کاپرا از همه چیز بی خبر بود. آن چه سخت او را آزار داد، این بود که وقتی گفت درباره فیلم چیزی نمی داند، گفتند سرزنشش نمی کنند چون در مقایسه با “یک شب اتفاق افتاد” یا “آقای دیدز به شهر می رود” بی خود است. کاپرا که مصمم بود از ماجرا سردرآورد، به شعبه لندن کلمبیا رفت و بروشور تبلیغاتی فیلم را خواست؛ درشت نوشته بودند “فقط اگر آشپزی بلد بودی” به کارگردانی فرانک کاپرا. از خشم به خود پیچید.

کتمان کان و شکایت کاپرا
کاپرا سفر اروپاییش را ادامه داد و بعد مستقیم رفت هالیوود تا با کان حرف بزند. کان منکر همه چیز شد و گفت ایده برای دفتر نیویورک بوده تا از نمایش دهندگان پول بیشتری بگیرند، او با دیدن عصبانیت کاپرا حتی پیشنهاد داد سهمی از درآمد فیلم را به او بدهند. کاپرا نه تنها پول را نپذیرفت بلکه حاضر نبود اسمش روی فیلمی باشد که دیگری کارگردانی کرده است. کان گفت: «فکر کردی که هستی؟ پاپ، خرج هایی که روی دست کلمبیا گذاشتی چی؟ کنترل کامل فیلمها، کارگردان، تهیه کننده. منتقدها هم می نوشتند کلمبیا یعنی کاپرا نه کان. آسمون به زمین می رسه اگر با من راه بیای؟ قبول می کنی یا نه.»
هر دو آنها میدانستند این یک زورآزمایی است. کان با اقتدار کاپرا در افتاده بود و کاپرا هم استاد ریسکهای بزرگ بود مثل کان. کاپرا تهدید کرد اگر کان قرارداد را فسخ نکند از او شکایت می کند. کان نپذیرفت و گفت: قرارداد، قرارداد است.
رویه های قانونی ماهها ادامه داشت. اول حوزه قضایی مرتبط تغییر کرد چون دفتر مرکزی کلمبیا در نیویورک بود اما کاپرا شکایت را در لس آنجلس مطرح کرده بود. چند ماه گذشت تا پرونده در نیویورک به جریان افتاد. بعد دادگاه نیویورک به عدم صلاحیت خودش رأی داد چون درواقع جرم در انگلیس اتفاق افتاده بود. در این میان کاپرا بی کار بود؛ هیچ استودیوی دیگری نزدیکش نمی رفت. معلوم بود کان خبر ماجرا را همه جا پخش کرده است.

پشیمانی کان و بازگشت کاپرا به کلمبیا

وقتی دادگاه نیویورک پرونده را رد کرد؛ کان به همه گفت حالا کارگردان برجسته اش سینه خیز و پشیمان نزدش بازمی گردد؛ چیزی که از اول به دنبال آن بود. وقتی همکار کاپرا این صحبتهای کان را به گوشش رساند، کاپرا از خانه بیرون زد و سر بچه هایش داد کشید که دوروبرش نیایند. بعد نزدیک صخره های سنگی ایستاد و آنقدر سنگ و تکه چوب در داخل اقیانوس پرتاب کرد تا خسته شد. بعدها کاپرا آگاهانه یا ناخودآگاه، در فیلم “این زندگی زیباست” از همین صحنه استفاده کرد؛ جایی که شخصیت بد فیلم به قهرمان داستان می گوید سینه خیز نزد تو برمی گردد. قهرمان پریشان و وحشت زده، می رود خانه، خشمش را سر خانواده اش خالی می کند و ماکت پلی را که مشغول ساختنش بود را خراب می کند. در “این زندگی زیباست” قهرمان بعد از این صحنه بیرون می رود، از روی پل مپرد و خودش را می کشد اما در زندگی کاپرا پایان داستان متفاوت بود. او برگشت خانه و تصمیمی گرفت هرگز تسلیم کان نشود. او در انگلستان هم درست مثل لس آنجلس و نیویورک شکایت کرد.
چند هفته بعد کان بی خبر به خانه کاپرا رفت. او برای اولین بار پشیمان شده بود. کان معتقد بود که مطمئنا کاپرا در پرونده مطرح در انگلستان پیروز می شود؛ در این صورت شاید نمایش دهندگان خواهان بازگشت پولهایشان شوند و دیگر فیلمهای کلمبیا را نخرند؛ مدیران دفتر کلمبیا در انگلستان جریمه و احتمالا زندانی می شوند، آن وقت سهامداران عصبانی خود او را هم برکنار می کنند. کاپرا عکس العملی نشان نداد. اینبار کان سخنانی را به کاپرا گفت درباره ساختن کلمبیا؛ درباره اینکه کلمبیا را از هیچ ساخته، اینکه کلمبیا فقط عشقش نیست، زندگی اوست و بدون آن می میرد.
کاپرا نیز نمیدانست که آیا کان نقش بازی میکند یا نه اما احساسات او کاملا باور کردنی بود. کاپرا دلش برای کان سوخت، شکایتش را پس گرفت و به کلمبیا بازگشت. ۲ سال پس از آن او سومین اسکار را با فیلم “نمی تونی با خودت ببریش” را برای کلمبیا کسب کرد. پس از کاپرا “آقای اسمیت به واشنگتن می رود” را برای کلمبیا ساخت که این فیلم هم نامزد اسکار بهترین کارگردانی شد. کاپرا پس از آنکه قراردادش تمام شد از کلمبیا رفت.

فیلمهای کاپرا متأثر از اعتقاداتش

تا حد زیادی استقبال از فیلم “یک شب اتفاق افتاد” را می توان به اجرای درخشان کاپرا نسبت داد. کاپرا بهتر از همه معاصرانش ضرب آهنگ کمدی را می شناخت اما موضوع فیلم هم در این استقبال تأثیر داشت. فیلم به شکاف طبقاتی سالهای رکود مربوط می شد و می گفت ثروتمندان می توانند چیزهای زیادی از فقرا بیاموزند؛ موضوعی که کاپرا در فیلمهای “آقای دیدز به شهر می رود”، “نمی تونی با خودت ببریش”، آقای اسمیت به واشنگتن می رود” و “دیدار با جان دو” به آن پرداخت. در همه این فیلمها کاپرا، کاتولیکی رویگردان از دین، چیزی عرضه می کرد که می توان آن را الهییت کمدی نامید؛ نسخه ای دنیوی از داستان مسیح نمایش داده می شد که در آن قهرمانی معمولی، برخوردار از موهبت خوبی و خرد، بر موانع، وسوسه ها و خیانتها غلبه می کند تا اختیار زندگیش را به دست گیرد و پیروز شود.
در “این زندگی زیباست” فوق العاده ترین فیلم کاپرا که در سال ۱۹۴۶ ساخته شد، قهرمان خودش را می کشد اما به خواست خدا زنده می شود. هر چند کاپرا احساساتی می شد و درباره فضیلتهای امریکایی های شهرهای کوچک مبالغه می کرد اما اسطوره ای محکم برای امریکا ساخته بود؛ اسطوره ای که چند دهه به بقا هویت یابی امریکاییها کمک کرد.
در فیلمهای کاپرا آدم بده معمولا کارخانه داری ظالم بود که از نمادهای دموکراسی بهره می برد تا به اهداف خودش برسد. فیلمهای کاپرا همیشه مواجهه ارزشها و احساسات بودند؛ روستایی برابر شهری، عامی برابر توانگر، ساده برابر حیله گر، فرد برابر سازمان و سنتی برابر نو. احساسات کاپرا اغلب بدوی و رویکردش ساده لوحانه ایجابی به نظر می رسید. با این همه، فیلمهایش نشان می دادند چگونه باید از دل نیروهایی که همه جا فرد را تهدید می کنند به نوعی خوش بینی رسید. نمی توان گفت این ترکیب چقدر ساخته کاپرا و چقدر محصول کان بود. فیلمها را کاپرا می ساخت اما حسادت هایی هم در میان بودند که از طریق کان بر فیلمهای استودیو اثر می گذاشتند.
در فیلمهای کاپرا، حتی آدمهای دستو پا چلفتی از طبقه متوسط جامعه بودند نه از طبقه کارگر و هیچ کدام از اقلیت های قومی یا نژادی نبودند.

مهمترین آثار

کاپرا در بسیاری از فیلمهای خود علاوه بر کارگردان به عنوان یکی از تهیه کنندگان نیز مطرح بود. آثار او عبارتند از:
-”نسل جوانتر” (The Younger Generation) محصول سال ۱۹۲۹
-”بانوی یک روزه” (Lady for a Day) محصول سال ۱۹۳۳
-”یک شب اتفاق افتاد” (It Happened One Night) محصول سال ۱۹۳۴
-”آقای دیدز به شهر می رود” (Mr. Deeds Goes to Town) محصول سال ۱۹۳۶
-”نمی تونی با خودت ببریش” (You Can’t Take It with You) محصول سال ۱۹۳۸
-”آقای اسمیت به واشنگتن می رود” (Mr. Smith Goes to Washington) محصول سال ۱۹۳۹
-”دیدار با جان دو” (Meet John Doe) محصول سال ۱۹۴۱
-”چرا می جنگیم” (Why We Fight) محصول سال ۱۹۴۲
-”این زندگی زیباست” (It’s a Wonderful Life) محصول سال ۱۹۴۶
-”مشتی معجزه” (Pocketful of Miracles) محصول سال ۱۹۶۱

درگذشت

فرانک کاپرا روز ۳ سپتامبر ۱۹۹۱ در سن ۹۴ سالگی بر اثر ایست قلبی در کالیفرنیای آمریکا درگذشت.

“چرا می جنگیم” پروپاگاندای ملایم برای موجه جلوه دادن اقدام به جنگ

کاپرا در جنگ جهانی اول در ارتش آمریکا حضور داشت و در جنگ جهانی دوم هم به ارتش فراخوانده شد و در آنجا با حمایت ارتش مستند هفت اپیزودی “چرا می جنگیم” را ساخت. این هفت قسمت از چنان کیفیتی برخوردار بود که به دستور روزولت، رئیس جمهور وقت امریکا، همچون ابزاری برای ترغیب مردم به جنگ بکار گرفته شد. فیلم “مقدمه ای بر جنگ”، یکی از ۷ اپیزود، توانست در سال ۱۹۴۲ جایزه اسکار بهترین اثر مستند بلند را برای کاپرا به همراه آورد. کاپرا خود این آثار مستند را از بهترین ساخته هایش می دانست.

“چرا می جنگیم” پروژه ای در راستای “ژاپن هراسی”
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری در مهرماه ۱۳۹۰ یادداشتی از حجت الاسلام “سعید رضا عاملی” استاد گروه ارتباطات و مطالعات آمریکا، دانشگاه تهران، با مضمون هدف امریکا از دنبال کردن پروژه “دیگر هراسی” را منتشر کرد.
حجت الاسلام عاملی در این یادداشت گفته است: «”دیگری هراسی” یکی از تکنیک های رسانه ای غالب و بخشی از سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا طی قرون گذشته و خصوصاً پس از جنگ جهانی دوم است… دیگری هراسی چهار هدف عمده را دنبال می کند: فرو ریختن دیگری از درون، مشروعیت بخشیدن به جنگ در صورت ضرورت، ایجاد شرایط اضطراری برای شکستن قاعده های بین المللی و تشویق تجارت جنگ.
فاجعه عظیمی که دولت آمریکا و با دستور مستقیم رئیس جمهور وقت یعنی “ترومن” در اوت ۱۹۴۵ و در دو شهر هیروشیما و ناکازاکی به بار آورد، به دنبال ژاپن هراسی و با تخریب فراگیر ژاپن در بین دو جنگ جهانی اول و دوم بود. در این فاجعه آمریکایی ها دو بمب اتمی را بر سر مردم ژاپن فروریختند و بیش از ۲۲۰ هزار نفر را قتل عام کردند.
در آغاز جنگ جهانی دوم، صنعت سینمایی آمریکا فیلم مستند “فرانک کاپرا” را که مأموریت “ژاپن هراسی” را بر عهده داشت، وارد عرصه اجتماعی کرد. این فیلم که اولین بار برای ارتشیان آمریکا به نمایش گذاشته شد و جایزه برترین فیلم برگزیده را نصیب خود کرد، ابتدا به عنوان یک فیلم آموزشی برای دپارتمان جنگ آمریکا تهیه شد و برای بیش از ۹ میلیون کارگزار ارتش آمریکا به نمایش درآمد. در سال ۱۹۴۳ نمایش عمومی این فیلم آزاد شد. عنوان این فیلم “چرا ما می جنگیم” بود. این فیلم دولت آمریکا را به عنوان صاحب یک ایدئولوژی برتر برای نظم جهانی و جنبه عمومیت یافته فیلم “مای آمریکایی” معرفی کرده است. در سراسر این فیلم، آمریکا به عنوان یک شعار بزرگ مطرح می شود… لیبرالیسم، مردانگی، مسیحیت، بومی گرایی و نژادپرستی در سراسر این فیلم به عنوان عناصر اصلی شخصیت شهروندی در آمریکا معرفی می شود. از سوی دیگر، چهره ژاپنی به عنوان یک قوم بی رحم، وحشی و خطرناک بازنمایی می شود.
از نظر “مارک راپرت”، نویسنده، شخصیت پردازی در این فیلم و تمایزهایی که بین نظم نوین آمریکایی مبتنی بر سلطه ایدئولوژیک و جهان دیگران ارائه شده، معرف ایدئولوژی و جهان بینی آمریکایی در دوران جنگ جهانی اول و اوایل جنگ جهانی دوم است. در دو جهان ترسیم شده کاپرا، یک جهان عبارت است از: جهان روشنایی و جهان آزادی و دموکراسی و جهان دیگر همانا جهان تاریکی، زور و تجاوز و بی عدالتی است. البته آمریکا مصداق همه روشنایی ها، نیکی ها و خوبی ها فرض شده و جهان غیر آمریکا، جهان تاریکی تلقی شده است. نهایتاً این فیلم کوشیده تا یک برداشت تند و سیاه را نسبت به ژاپنی ها که طرف جنگ آمریکا بودند، نشان دهد… پیام این نمایش، هشدار به مردم آمریکا است که اگر آماده جنگ پیروزمندانه نباشند، ژاپنی ها با بی رحمی تمام بر آنها غلبه خواهند کرد و خانواده، آزادی و زندگی آنها را به خطر خواهند انداخت…»

“چرا می جنگیم” راهی برای موجه جلوه دادن جنگ
ایجاد زمینه جنگ و فرهنگ رضایت از آن از اهداف امریکا است. احتیاج آمریکا به یک پروپاگاندای ملایم (انتشار هدفمند یک مجموعه از اطلاعات با هدف تحت تأثیر قرار دادن افکار) برای موجه جلوه دادن اقدام به جنگ، به جنگ جهانی دوم برمی گردد، زمانی که وزارت جنگ آمریکا، فرانک کاپرا را به ساختن هفت فیلم” چرا می جنگیم” واداشت. این فیلم در سینماها پیش از فیلم های اصلی نشان داده می شد و همچنین از آن برای تربیت سربازان وظیفه استفاده میکردند.
امروزه یکی از ابزارهای قدرتمند ایجاد این فرهنگ رضایت از جنگ، بازی های ویدئویی جنگی است که آمریکا در طول ده ها سال به آن علاقه ویژه ای داشته است. “نینا هانتمن”، استاد علوم ارتباطات و روزنامه نگار دانشگاه سافولک بوستن، در مقاله ای که در سال ۲۰۱۰ در بوستون با عنوان “ساختار: جنگ گرایی و بازی های ویدوئی” منتشر کرد، نوشت: «سیاست گذاران (آمریکا) ارتش را به انجام عملیات می فرستند اما پیش از آن ما به داشتن فرهنگ رضایت احتیاج داریم. مردم باید با شرکت دولت در جنگ راضی باشند. برای این منظور، ما به یک فرآیند کامل نیاز داریم که از کودکی بیاموزیم کشتن یک راه حل موجه برای حل تناقشات است.»

زندگی نامه ی الفرد هیچکاک

سر آلفرد جوزپ هیچکاک (Sir Alfred Joseph Hitchcock) در سال ۱۸۹۹ در شهر لندن به دنیا آمد

پدرش سبزی‌فروش بود و در یک خانواده 5 نفره که به شدت کاتولیک بودند بزرگ شد. هیچکاک در 26 سالگی و در سال 1915 در یک استودیو فیلمسازی با سمت طراح تیتراژ مشغول به کار شد.

وی کارگردانی را در انگلستان آغاز کرد و در سال 1939 به آمریکا رفت و این حرفه را ادامه داد و با فیلم ربکا وارد هالیوود شد.

هیچکاک از سال ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۲ مجموعه سریالی تحت عنوان «آلفرد هیچکاک تقدیم می‌کند» را کارگردانی کرد که در این فیلم‌هایش به عنوان راوی داستان حاضر می‌شد.

آلفرد هیچکاک به احتمال فراوان اولین کارگردانی است که به معنای واقعی کلمه تعلیق و سوسپانس را به سینما تزریق کرد. کار او جدای بهره‌گیری از هنر و تکنیک تدوین بود. سوسپانس هیچکاک اصیل و کار آمد جلوه‌گری کرد و مدام و به جا در آثار متعددش از این تکنیک بهره‌ها برد.

هیچکاک در تمام دوران حرفه‌ای‌اش در آمریکا سعی داشت تهیه کننده آثارش نیز باشد. اگرچه عمدتا در نگارش آثارش از فیلمنامه نویسان دیگر کمک می‌گرفت.

در کارنامه حرفه‌ای او 67 فیلم در مقام کارگردان (اولین فیلمش محصول 1922 به نام عدد 13 که اتفاقا ناتمام ماند و آخرین کار او توطئه خانوادگی محصول 1976 است)، 29 فیلم در مقام تهیه کننده، 22 فیلم در مقام سناریست و نویسنده و همچنین 33 فیلم در مقام بازیگر به ثبت رسیده که در جای خود یک رکورد به حساب می‌آید.

با این همه آلفرد هیچکاک علیرغم 5 بار نامزدی جایزه اسکار هرگز موفق به کسب این جایزه نشد، اگرچه در یک سال مانده به فوتش یک اسکار افتخاری دریافت کرد.

فرانسوا تروفو، فیلمساز فرانسوی در باره هیچکاک گفته:

  • زیر ظاهر مردی مطمئن به خویش ، هزل گو و نیشزن، مردی حساس ، صدمه پذیر و عاطفی نهفته است. مردی که عواطفی را که می‌خواهد به تماشاگران آثارش منتقل سازد، خود عمیقا و به شدت احساس می‌کند. مردی که در تجسم ترس در سینما نظیر ندارد، خود موجودی است بسیار ترسان و من تصور می‌کنم که این جنبه از شخصیتش در توفیق او اثر مستقیم داشته است.

سر آلفرد جوزف هیچکاک در 29 آوریل سال 1980 در لس آنجلس آمریکا بدرود حیات گفت.

سینما

برخی از افتخارات آلفرد هیچکاک:

  • نامزد دریافت جایزه اسکاربه عنوان بهترین کارگردان برای فیلم‌های ربکا در سال1941 ، سوء ظن در سال 1942 ، قایق نجات در سال 1945 ، طلسم شده در سال 1946 ، پنجره عقبی درسال 1955 و روح در سال 1961.
  • نامزد دریافت نخل طلای کن به عنوان بهترین کارگردان برای فیلم‌های مردی که زیاد می‌دانست در سال 1956 و بدنام در سال 1946.

برخی از آثار آلفرد هیچکاک:

  • توطئه خانوادگی (۱۹۷۶)
  • جنون(۱۹۷۲)
  • توپاز (۱۹۶۹)
  • پرده پاره (۱۹۶۶)
  • مارنی (۱۹۶۴)سینما
  • پرندگان (۱۹۶۳)
  • روانی (۱۹۶۰)
  • شمال از شمال غربی (۱۹۵۹)
  • سرگیجه (۱۹۵۸)
  • مرد عوضی (۱۹۵۶)
  • مردی که زیاد می‌دانست (۱۹۵۶)
  • دردسر هری (۱۹۵۵)
  • برای گرفتن دزد (۱۹۵۵)
  • پنجره عقبی (۱۹۵۴)
  • ام را نشانه قتل بگیر (۱۹۵۴)
  • اعتراف می‌کنم (۱۹۵۳)
  • غریبه‌ها در قطار (۱۹۵۱)
  • وحشت در صحنه (۱۹۵۰)
  • طناب (۱۹۴۸)
  • بدنام (۱۹۴۶)
  • طلسم شده (۱۹۴۵)
  • قایق نجات (۱۹۴۴)
  • سایه یک شک (۱۹۴۳)
  • خرابکار (۱۹۴۲)
  • سوء‌ظن (۱۹۴۱)
  • آقا و خانم اسمیت (۱۹۴۱)
  • خانه کنار جزیره (۱۹۴۰)
  • خبرنگار خارجی (۱۹۴۰)
  • ربکا (۱۹۴۰)سینما
  • خانم ناپدید می‌شود (۱۹۳۸)
  • مأمور مخفی (۱۹۳۶)
  • ۳۹ پله (۱۹۳۵)
  • مردی که زیاد می‌دانست (۱۹۳۴)
  • والس وینی (۱۹۳۴)
  • شماره هفده (۱۹۳۲)
  • غریب و غنی (۱۹۳۱)
  • ماری (۱۹۳۱)
  • قتل (۱۹۳۰)
  • حق السکوت (۱۹۲۹)
  • همسر دهقان (۱۹۲۸)
  • شامپانی (۱۹۲۸)
  • سرازیری (۱۹۲۷)
  • تقوای آسمان (۱۹۲۷)
  • حلقه (۱۹۲۷)
  • عقاب کوهستان (۱۹۲۶)
  • مستاجر (۱۹۲۶)
  • باغ تفرجگاه (۱۹۲۵)
  • شماره سیزده (۱۹۲۲) ناتمام

زندگی نامه ی پل نیومن

در زندگی نامه ی پل نیومن اینگونه آمده است که: پل لئوناردو نیومن در ۲۶ ژانویه سال ۱۹۱۵ در کلیولند اوهایو دیده به جهان گشود.

خانواده پل نیومن مرفه بودند و پدرش تاجری موفق در زمینه فروش لوازم ورزشی بود. در دوران کودکی کمتر کسی از اعضای خانواده وی گمان میکرد که پل در آینده به بزرگترین بازیگر سینما در عصر خودش بدل شود. مادرش معتقد بود که پل چهره مناسب و فیزیک دوست‌ داشتنی‌ ای دارد و ممکن است بتواند به عنوان مدل در آینده کاری پیدا کند.

اما پدر پل معتقد بود که او می‌ بایست تجارت خانوادگی را ادامه دهد. پدرش ریشه‌ ای آلمانی – یهودی داشت و مادرش یک ایرلندی کاتولیک بود. پل نیومن در دوران کودکی به فوتبال آمریکایی علاقه‌ مند شد و مطمئن بود که در آینده یکی از قهرمانان مطرح و موفق این رشته خواهد شد.

هنگامی که پدرش از پل خواست در دانشکده به رشته اقتصاد بپردازد، پذیرفت. اما اگر چه در این رشته با جدیت به مطالعه پرداخت و به نظر دانشجوی موفقی می آمد ولی نتیجه امتحاناتش رضایت‌ بخش نبود و خیلی زود همه فهمیدند که او به درد این رشته نمی خورد.

با آغاز جنگ جهانی دوم پل نیومن دانشکده را رها نمود و به نیروی دریایی پیوست و به عنوان بی‌ سیم‌ چی ناوگان دریایی به خدمت پرداخت. اما در سال ۱۹۴۶ و با پابان جنگ او در کالج کانیون ثبت نام نمود و بر حسب عادت همیشگی به عضویت تیم فوتبال کالج درآمد.

بعد از فارغ التحصیلی از کالج، پل نیومن به مدرسه درام بیل رفت و یک سال در آنجا به فراگیری بازیگری پرداخت. وی سپس به نیویورک رفت و به آکتورز استودیو پیوست. پل نیومن تحت تعلیم استراسبرگ تئورسین بزرگ سینما قرار گرفت.

استراسبرگ معتقد بود که پل نیومن استعداد بازیگری شگرفی دارد و می‌ تواند به بازیگری هم اندازه مارلو براندو مبدل شود. اما بنا به نظر استراسبرگ متأسفانه پل نیومن بیش از حد زیبا بود و همین موضوع باعث میشد که بیش از آن که از استعدادش استفاده نماید، دیگران را مجذوب زیبایی ظاهریش کند.

پل نیومن برای اولین‌ بار در سال ۱۹۵۳ در یک نمایش به نام پیک نیک در برادوی ظاهر شد و بعد از این نمایش بود که با کمپانی برادران وارنر قراردادی امضا کرد و اولین‌ بار با فیلم جام نقره‌ ای در سال ۱۹۵۴ وارد عالم هنرهفتم شد.

در آن سال‌ ها مارلون براندو شاخص‌ ترین چهره بازیگری آمریکا و حتی جهان بود اما اصول حرفه‌ ای خود را داشت و حاضر نبود در هر فیلمی بازی کند به همین خاطر تهیه کنندگان به دنبال چهره‌ ای شبیه او بودند تا بتوانند جایگزین براندویش کنند.

پل نیومن همچنین تهه کنندگی و کارگردانی چندین فیلم سینمایی را نیز بر عهده داشته است که از آن جمله می‌ توان به فیلم راشل راشل (۱۹۶۸) اشاره نمود که در آن از همسرش جوآن وود وارد در نقش اول بهره برد.

از دیگر فیلم‌ های او می‌ توان به تأثیر اشعه گاما بر روی گل‌ های کاملیا اشاره نمود. فیلم راشل راشل نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم نیز گردید. پل نیومن در دهه هشتاد و نود بسیار کم کارشد و مهمترین فیلم او در دهه هشتاد رنگ پول بود که در کنار تام کروز برگشتی باشکوه به پرده نقره‌ ای تجربه نمود.

در سال ۱۹۹۹ نیز فیلم پیامی در بطری ساخته کوین کاستنر از او به نمایش درآمد که چندان موفق نبود. تنها فرزند پسر او در سال ۱۹۷۸ به علت استفاده بیش از حد مواد مخدر درگذشت. وپل نیومن ی از همسر اول خود دو دختر و یک پسر دارد که پسرش فوت کرد و از همسر دوم صاحب سه دختر است.

پل نیومن در سال ۲۰۰۸ و در سن ۸۳ سالگی به علت سرطان درگذشت.

 

برخی از فیلم های پل نیومن:

جام نقره‌ ای – ۱۹۵۴

کسی آن بالا مرا دوست دارد! / شکنجه – ۱۹۵۶

داستان هلن مورگان / تا وقتی کشتی راه بیفتد – ۱۹۵۷

تابستان گرم طولانی /گربه روی شیروانی داغ / پسرها دور پرچم جمع شوید! – ۱۹۵۸

فیلادلفیایی‌ های جوان – ۱۹۵۹

از تراس – ۱۹۶۰

خروج – ۱۹۶۰

بیلیاردباز / نغمه‌ های پاریسی – ۱۹۶۱

پرنده شیرین جوانی / ماجراهای یک مرد جوان – ۱۹۶۲

نکاتی درباره ی ساموِِِئل جکسون

نام اصلی: ساموئل لیروی جکسون

تولد: ۲۱ دسامبر ۱۹۴۸ ‏(68 سال) - واشنگتن دی سی

ملیت: ایالات متحده آمریکا

پیشه: بازیگر، تهیه‌کننده

سال‌های فعالیت: ۱۹۷۲ تا کنون

همسر(ها): لاتانیا ریچاردسون(۱۹۸۰-حال)

فرزندان: ۱ فرزند 
 

بیوگرافی ساموئل ال جکسون ( Samuel L. Jackson )


بیوگرافی کوتاه

ساموئل ال جکسون در 21 دسامبر سال 1948 در پایتخت آمریکا دیده بر جهان گشود اما دوران کودکی اش را در ایالت تنسی آمریکا سپری کرد. ساموئل در ایام بچگی لحظات سختی را سپری کرد چراکه پدرش به دور از او زندگی جدیدی را در شهر کانزاس شروع کرده بود و بعدها هم به دلیل مصرف مشروبات الکلی از دنیا رفت. بنابراین ساموئل توسط مادرش الیزابت که کارگر کارخانه بود بزرگ شد.

ساموئل ال جکسون پس از گذراندن دوران کودکی اش که با فراگیری ساز ترومپت و شیپور همراه بود، به کالج مورهاوس در آتلانتا رفت ، یعنی جایی که ب4r14451 302rf035 40f53رای اولین بار با گروهی بازیگر آماتور ملاقات کرد و از آن لحظه احساس کرد که عاشق بازیگری است و می خواهد بازیگر شود به همین دلیل به گروه های تئاتری ملحق شد تا تجربه بازیگری خود را افزایش دهد.

جکسون پس از اجرای چندین تئاتر و شوی نمایشی، موفق شد در چندین اثر تلویزیونی هم حضور پیدا کند اما او برای پیشرفت نیاز داشت تا از آتلانتا خارج شود و این اتفاق در سال 1976 رخ داد و او به شهر نیویورک نقل مکان کرد تا آینده کاری خودش را روشن تر کند. اما جکسون به واسطه اعتیاد به الکل و کوکائین در نیویورک دوران افتی را گذراند تا اینکه رفته رفته توانست سلامتی خودش را بازیابد و سپس کارگردان های بزرگی نظیر اسپایک لی از او در فیلمهای « School Daze » و « Do the Right Thing » و همچنین مارتین اسکورسیزی از او در فیلم « رفقای خوب » استفاده کنند.

اما نقطه عطف دوران بازیگری ساموئل ال جکسون زمانی رقم خورد که کویینتین تارانتینو در سال 1993 با او تماس گرفت و از وی درخواست کرد تا نقش جولز وینفیلد در فیلم « قصه های عامه پسند » را ایفا کند. نقشی که تبدیل به بهترین نقش آفرینی دوران بازیگری ساموئل ال جکسون شد و همچنین نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای او به ارمغان آورد. ساموئل ال جکسون هم اکنون یکی از پرکارترین بازیگران هالیوود محسوب می شود.
 

بیوگرافی ساموئل ال جکسون ( Samuel L. Jackson )


 زندگی حرفه ای

او تا قبل از تبدیل شدن به قهرمان اکشن با کارکتر میچ هنسی در فیلم long kiss goodnight در سال ۹۶ و در فیلم جان سخت: با یک انتقام در سال ۹۵، معمولا نقش های منفی و معتادان مواد مخدر را داشت. ساموئل لروی جکسون پس از سالها بازی در نقش های کوچک در فیلم هایی چون ورود به آمریکا (1987) دریای عشق (1989) و رفقای خوب (1990) با ساخته ای از سیاهپوشی مطرح به نام اسپایک لی در نقش یک معتاد به مواد مخدر در فیلم تب جنگل در سال 91 مطرح شد و توانست حتی نظر منتقدین را در جشنواره کن در سال 91 به خود جلب کند . ایفای نقش جولز وینفیلد در فیلم pulp fiction او را در سال ۹۴ نامزد جایزه ی اسکار کرد.سال 92 در آثاری چون بازی میهن پرستاه ،شن های سفید و پریدن در محوطه استخوان را بازی کرد. و سال 93 این بخت را یافت تا نقش های مهم تری در فیلم های چون آموس و اندرو بدست بیاورد.

در آن سال نقش های مکملی را هم در فیلم های پارک ژوراسیک و رومانس حقیقی را ایفا کرد. اما سرانجام این کوئینتین تارانتینو بود که با یک نقش کوتاه اما اثر گذار در قصه های عامه پسند همگان را با نام و چهره او آشنا کرد. فیلم و نقش مورد تحسین فراوانی واقع شدند و او نامزد اسکار نقش مکمل شد این موفقیت بعد ها با آثاری چون بوسه مرگ و جان سخت 3 (95)دنبال شد. او در ده ی هفتاد به همراه مورگان فری من به کمپانی نگرو انسمبل پیوست. در دهه ی هشتاد با سه فیلم اسپایک لی: Do the right thing در سال ۸۹، Mo’ better blues در سال ۹۰ و تب جنگل در سال ۹۱ بسیار مشهور شد. او با نقش اردل رابی در فیلم جیکی براون در سال ۹۷ خرس نقره ای برلین را دریافت کرد.
 

بیوگرافی ساموئل ال جکسون ( Samuel L. Jackson )


در سال ۹۸ با بازیگران برجسته ای همچون شارون استون و داستین هافمن در فیلم کره و با کوین اسپیسی در فیلم مذاکره کننده(که نقش نماینده ی گروگان ها را زمانی که به اشتباه متهم به قتل و اختلاص شده بود داشت) هم بازی بود. در سال ۹۹ او در فیلم ترسناک دریای آبی عمیق و همینطور در نقش جدی مستر میس ویندو در فیلم جرج لوکاس(جنگ ستارگان ۱: The phantom menace) بازی درخشانی داشت.

در سال ۲۰۰۲ او در فیلم Changing Lanes نقش یک الکلی در حال ترک را بازی می کرد که حین جنگی هوشمندانه با کارکتر بن افلک سعی می کرد از فرزندانش محافظت کند. او با تبدیل نقش مکملش به نقش اصلی در اپیزود ۲ جنگ ستارگان: The attack of the clone هم ایفای نقش کرد. شمشیر بنفش رنگ میس ویندو در فیلم به پیشنهاد ساموئل بود. او می خواست تا کارکترش در صحنه های شلوغ جنگ هم مشخص و بارز دیده شود. او سپس در xXx در نقش یک نماینده ی NSA به همراه وین دایسل و در فیلم The 51th State هم در نقش یک قاچاقچی مواد ظاهر شد که دامن مردانه می پوشید.

بنابر نظرات جمع آوری شده توسط روتن توماتس، او در سال ۲۰۰۴ هم در بهترین و هم در بدترین فیلم های دوره ی بازیگریش حضور داشت. در فیلم تریلر Twisted او مربی اشلی جود بود. این فیلم در نظرسنجیه وبسایت تنها ۲% آرای مثبت بازدیدکنندگان را بدست آورد و بازدیدکنندگان بازی او را تاریک و بیهوده نامیده بودند. سپس او در فیلم انیمیشن باورنکردنی ها دوبلر «فورزون» ابرقهرمان شد. این فیلم ۹۷% آرای مثبت بازدیدکنندگان را بدست آورد و عملکرد جکسون، نامزدی جایزه ی آنی را برای بهترین صدا به همراه داشت. او سپس به کار برجسته ی دیگری در فیلم دیگری از کوئنتین تارانتینو (کیل بیل) مشغول به کار شد.

او سال ۲۰۰۵ را با درام ورزشی مربی کارتر آغاز کرد که بر اساس داستان واقعی کن کارتر مربی بوده که به بازیکنانش می آموخت آموزش مهم تر از بسکتبال است. اگرچه فیلم نظرات مختلفی را به همراه داشت اما بازی جکسون برخلاف داستان فیلم مورد تحسین قرار گرفت. آخرین فیلم ۲۰۰۵ او فیلم مرد بود که به همراه یوژن لوی بازی کرد و در فستیوال بین المللی فیلم هاوایی در بخش جوایز بازیگران، معرفی شد.
 

بیوگرافی ساموئل ال جکسون ( Samuel L. Jackson )


در ۳۰ ژوئن سال ۲۰۰۶ در مراسم گراما تاتر چینی جای پا و دستانش به یادگار گذاشته شد ؛ او هفتمین آفریقا-آمریکایی و صدونود یکمین بازیگری بود که به این افتخار دست می یافت.

در ۳۰ ژوئن ۲۰۰۷ او در فیلم (Farce of the penguins) به عنوان گوینده ظاهر شد. این فیلم نوعی تقلید از نقش راوی مورگان فری من در فیلم موفق باکس آفیس March of the penguins بود.همچنین در سال ۲۰۰۷ او در فیلم Black snake moan نقش یک بازیگر بلوز را داشت که زن جوانی را بازداشت کرد و همینطور در فیلم ترسناک ۱۴۰۸ که اقتباسی از داستان کوتاه استفن کینگ بود هم بازی کرد. در سال ۲۰۰۸ ساموئل در فیلم The spirit نقش یک شرور را داشت که از دید منتقدان و باکس افیس بسیار ضعیف توصیف شد.وی در سال ۲۰۰۹ حین روایت صحنه هایی ازجنگ جهانی دوم در فیلم لعنتی های بی آبرو دوباره با کوئنتین تارانتینو کار کرد.

او طی دوران بازیگریش در خیلی از فیلم ها با رپرهای برجسته کار کرده است که از آن جمله : توپاک شاکور(جویس)، کوئین لاتیفا( جویس/اسفیر) و متدمن(۱۸۷) هستند.

نکاتی که احتمالاً درباره ساموئل ال جکسون نمی دانید

یکی از شغل هایی که ساموئل ال جکسون در مسیر بازیگر شدنش در نیویورک گذراند، دربانی بود.

اعتیاد شدیدی به مواد مخدر داشت اما در نهایت موفق به ترک آن شد.

پس از اینکه در یک مصاحبه تلویزیونی گفت که علاقه مند به همکاری با جورج لوکاس است، لوکاس هم از او در فیلم « جنگ ستارگان : اپیزود 1 – تهدید فانتوم » استفاده کرد.

در سال 2003 درباره حضور خوانندگان موسیقی رپ در سینمای صحبت های تندی کرد و خود را مخالف این جریان نشان داد. این در حالی است که او بیشتر از هر بازیگر دیگری با رپرها در فیلمهایش همبازی بوده است.

به بازی گلف علاقه مند است.
 

بیوگرافی ساموئل ال جکسون ( Samuel L. Jackson )


اولین گزینه برای بازی در نقش فالون در فیلم « شب داوری » ( 1993 ) بود.

در دوران کودکی و نوجوانی با مشکل لکنت زبان مواجه بود که بعدها این مشکل را از طریق پزشکان برطرف کرد.

یکی از بازیگرانی است که خیلی دیر در عرصه سینما مطرح شد. جکسون زمانی که در « قصه های عامه پسند » حضور پیدا کرد 46 ساله بود!

گفته که مردم اغلب او را با لارنس فیشبورن اشتباه میگیرند!

در مراسم دفن مارک لوتر کینگ ، راهنمای مهمانان بود.

در سال 2006 جزو هئیت داوران جشنواره فیلم کن بود.

گیاه خوار است.

در جریان فیلمبرداری فیلم « ناله مار سیاه » با کریستینا ریچی بازیگر این فیلم رابطه دوستانه ای برقرار کرد و تا به امروز نیز این دوستی برقرار مانده است.

در بورلی هیلز کالیفرنیا زندگی می کند.

در یک مصاحبه گفته بود که « The Long Kiss Goodnight» ( 1996 ) فیلمش محبوبش است.

با مجموع فروش فیلمهایش که رقم 7.4 بیلیون دلار در گیشه ها بوده، وی رکوردار گینس پولسازترین بازیگر سینما نیز می باشد.
 

 بیوگرافی ساموئل ال جکسون ( Samuel L. Jackson )


برخی از فیلمهای مهم ساموئل ال جکسون:

Pulp Fiction

Die Hard: With a Vengeance

Jackie Brown

The Red Violin

Star Wars: Episode I - The Phantom Menace

Shaft

Unbreakable

Formula 51

Star Wars: Episode II - Attack of the Clones

No Good Deed

S.W.A.T.

Kill Bill: Vol. 2

The Incredibles

Star Wars: Episode III - Revenge of the Sith

Snakes on a Plane

Black Snake Moan

Iron Man 2

Thor

Captain America: The First Avenger

The Avengers

Django Unchained

Turbo

Oldboy

RoboCop

Captain America: The Winter Soldier

بیوگرافی رابرت دنیرو

بیوگرافی و زندگی نامه رابرت دنیرو

عکس رابرت دنیرو

عکس رابرت دنیرو

رابرت دنیرو با نام کامل رابرت آنتونی دنیرو جونیور به انگلیسی Robert De Niro در 17 اوت 1943 در منهتن نیویورک، آمریکا متولد شد.

رابرت تنها فرزند ویرجینیا آدمیرال و رابرت دنیرو پدر بود که هر دو نقاش بودند، وقتی که رابرت دو ساله بود این دو از هم جدا شده بودند.

قد او 177 سانتیمتر است.

دنیرو دوران ابتدایی را در منهتن گذراند، سپس برای کلاس هفتم و هشتم به دبیرستان الیزابت ایروین رفت و در رشته ی موسیقی و هنر برای کلاس نهم پذیرفته شد، اما در سن 16 سالگی ترک تحصیل کرد و در استودیوی هنری اچ بی در کلاس های بازیگری لی استراسبرگ، بازیگری را آموخت.

رابرت دنیرو و همسرش گریس هایتاور

رابرت دنیرو و همسرش گریس هایتاور

فیلم های رابرت دنیرو

رابرت دنیرو در سال 1968 اولین فیلم خود را با عنوان احوالپرسی اثر برایان دی پالما کارگردان جوان آن سال های سینما بازی کرد.

از فیلم های معروف او می توان به فیلم پدر خوانده در کنار آل پاچینو و مارلون براندو، فیلم راننده تاکسی در کنار جودی فاستر، روزی روزگاری در آمریکا، شکارچی گوزن در کنار مریل استریپ، گاو خشمگین، مخمصه، بیداری ها، تنگه وحشت، مردان افتخار، کازینو، ملاقات با والدین، راهنمای عشق 3 در کنار مونیکا بلوچی، دفترچه امیدبخش در کنار بردلی کوپر و جنیفر لارنس و جوی در کنار جنیفر لارنس اشاره کرد.

رابرت دنیرو و آل پاچینو

رابرت دنیرو و آل پاچینو

دنیرو برای بازی در فیلم پدرخوانده 2 برنده ی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد، برای بازی در فیلم گاو خشمگین برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد.

همچنین برای بازی در فیلم های راننده تاکسی و تنگه وحشت نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد و برای بازی در فیلم دفترچه امیدبخش نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد بود.

رابرت د نیرو همچنین نامزدی دریافت چهار جایزه گولدن گلوب و شش جایزه بفتا را در کارنامه هنری خود دارد.

رابرت دنیرو در سال 1976 با داین ابوت ازدواج کرد، حاصل این ازدواج یک فرزند پسر به نام رافائل می باشد و علاوه بر این دنیرو سرپرستی دختر ابوت که درنا نام داشت را بر عهده گرفت، این دو در سال 1988 از هم جدا شدند.

دنیرو دو فرزند دوقلو به نام‌ های آرون کندریک و جولیان هنری دنیرو متولد سال 1995 و هلن گریس متولد سال 2011 دارد که از طریق رحم اجاره ای به دنیا آمدند.

رابرت دنیرو , عکس های دوران جوانی رابرت دنیرو

رابرت دنیرو

رابرت در سال 1997 با گریس هایتاور ازدواج کرد و در سال 1998 فرزند آن‌ها که الیوت نام دارد، به دنیا آمد، الیوت مبتلا به اوتیسم است. این دو در سال 1999 با هم به مشکل برخوردند و قصد جدایی داشتند که در نهایت این اتفاق نیفتاد و آن ها در سال 2004 دوباره پیمان ازدواج بستند.

دنیرو  4 نوه دارد که یکی از دخترش درنا و 3 تای دیگر از پسرش رافائل هستند.

در سال 2003 دچار سرطان پروستات شد ولی با عمل جراحی آن را درمان کرد.

دنیرو در ماه می سال 2015 به عنوان بزرگترین بازیگر تاریخ سینما برگزیده شد.

مریل استریپ بازیگر زن مورد علاقه ی او می باشد و بیشتر دوست دارد نقش مقابلش در فیلم ها را مریل بازی کند.

رابرت دنیرو و فرزندانش

رابرت دنیرو و فرزندانش

مارلون براندو بازیگر مرد مورد علاقه ی او می باشد.

او در سال 2011 به عنوان رئیس هیئت داوران جشنواره فیلم کن انتخاب شد.

به زبان های ایتالیایی و فرانسوی تسلط کامل دارد.

ثروت او 200 میلیون دلار تخمین زده می شود.

او یک رستوران به نام گریل تریبیکا در خیابان 375 گرینویچ در تریبیکا، منهتن دارد که آن را با لو دایموند فیلیپس و درو نیپورنت شریک است.

رابرت دنیرو و آل پاچینو دوستان نزدیک هستند.

او یکی از بازیگران مورد علاقه ی مارتین اسکورسیزی کارگردان معروف هالیوود است، رابرت دنیرو و مارتین اسکورسیزی در 9 فیلم با هم همکاری داشته اند.

جملات رابرت دنیرو

من دوست ندارم که فیلم های خودم را تماشا کنم، در حال تماشای فیلم های خودم خوابم میبره.

نمی دونم چرا بیشتر مردن به جای اینکه احساساتشون را بروز بدهند سعی می کنند که آن ها را مخفی کنند.

پول می تونه رندگی شما را شادتر کنه، اگه شما خوش شانس باشید که پول به دست بیارید پس خوشانسید.

همه می دانند که چاپلین یک هنرمند بزرگ بود اما او فیلم هایش را فقط برای سرگرمی می ساخت و بعد این فیلم ها به هنر تبدیل شدند.

در موردش حرف نزن با عمل نشون بده!

زندگی نامه ی تام هاردی

تام هاردی : Tom Hardy

تاریخ تولد : 15 سپتامبر 1977 در هامراسمیت، لندن، انگلستان، پادشاهی متحده

مهمترین افتخارات : نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای فیلم « بازگشته » 

 

 

معرفی کوتاه :

 « ادوارد توماس هاردی » تنها فرزند « انی » و « ادوارد » هاردی است. مادرش انی نقاش و پدرش ادوارد نویسنده رمان بود. اولین

موفقیت رسمی او به سال 1998 برمی گردد یعنی وقتی در یک مسابقه تلویزیونی به عنوان سوپر مدل برتر انتخاب شد. در سپتامبر همان سال به مدرسه بازیگری « درام سنتر » لندن رفت. سال بعد توانست نقشی در سریال جنگ جهانی دوم « اسپیلبرگ » یعنی « گروه برادران » بدست آورد. و اولین حضورش در سینما با فیلم « ریدلی اسکات »، « سقوط بلک هاوک » رقم خورد.  

 چند سال بعد برای بازی در فیلم « لژیونر انگلیسی » راهی شمال آفریقا شد. همان سال در فیلم « استار ترک نمسیس » بازی کرد. سال 2003 برای بازی در نمایش « در عربستان همگی شاه خواهیم شد » بسیار مورد توجه قرار گرفت و جوایز بزرگ و کوچکی را برای نقش آفرینی اش دریافت کرد. سال 2005 هاردی به تلویزون بازگشت و در مینی سریال « ملکه مجرد » در نقش دوست دوران کودکی ملکه الیزابت اول حضور یافت و سپس در کانال بی بی سی در سریال علمی و تخیلی « آ برای آندرومدا » بازی کرد. سال 2007 نقش اصلی فیلم تلویزیونی « استوارت: زندگی یک عقب مانده » را بر عهده گرفت و مجددا بسیار مورد توجه گرفت و برای این نقش نامزد بفتا نیز شد. 

2

 بعد از حضور در سینما، تئاتر و تلویزیون و نقش آفرینی های گوناگون بالاخره در سال 2008 در فیلم کارگردان کار بلدی چون « گای ریچی » حضور یافت و با « جرالد باتلر » همبازی شد. فیلمبرداری « راک اند رولا » هنوز تمام نشده بود که او پروژه دوم خود را در آن سال آغاز کرد و نقش اصلی فیلم تحسین شده « برانسون » را عهده دار شد. نقش آفرینی در نقش « چارلز برنسون » نیازمند تلاش بسیار بود و خوشبختانه هاردی با زحمات زیاد از عهده این فیلم هم بر آمد.

 بعد از برانسون، هاردی دوباره راه تلویزیون را گرفت. و در سریال های تلویزیونی خوش درخشید و دوباره خود را بعنوان بازیگری توانا اثبات کرد. در فیلم دو قسمتی تلویزیونی « بلندی های ورسرینگ » با « شارلوت رایلی » همبازی شد و این همبازی شدن حاشیه های زیادی را برای هاردی و رایلی بدنبال آورد. 

  اوایل 2010 میلادی او در نمایشی به کارگردانی « فیلیپ سیمور هافمن » به نام « مسیر سرخ دراز » حضور یافت و بالاخره به پروژه عظیم علمی تخیلی « کریستوفر نولان »، « سرآغاز » پیوست و نقش « اماس » را در این فیلم ایفا کرد. این فیلم علاوه بر اینکه فرصت همبازی شدن با بزرگانی چون « لئوناردو دی کاپریو » و « ماریون کوتیلیارد » را برایش فراهم کرد، همچنین او را بیشتر به هالیوود معرفی کرد و از آن پس هر روز در پروژه های بهتری حضور یافت. سال بعد یعنی 2011 در دو فیلم تحسین بر انگیز « دوره گرد، خیاط، سرباز، جاسوس » و « مبارز » نیز بازی کرد و دوباره فرصت همکاری با بزرگان دنیای سینما را بدست آورد. 

 و در نهایت سال 2012 برای دومین بار مقابل دوربین نولان رفت اما این بار برای نقشی مهم تر در فیلم پر سر و صدا تر، « شوالیه تاریکی بر می خیزد »! او نقش مخالف بتمن را بدست آورد قبل از او « هیث لیجر » فقید در نقشی مشابه برای بازی در قسمت پیشین بتمن اسکار را بدست آورده بود و انتظارات خواسته یا ناخواسته از او بالا تر رفت.

 3

 نکاتی که احتمالاً درباره تام هاردی نمی دانید :

 برای حضور در سریال باند برادران تحصیل در درام سنتر لندن را نیمه کاره رها کرد.

 از اساتیدش در درام سنتر لندن می توان به « آنتونی هاپکینز » اشاره کرد. او بازیگری را در همین آکادمی به سبک « متد اکتینگ » یاد گرفته.

 مدیر برنامه مشترکی با « ایوان مک گریگور » و « کیرانایتلی » دارد. ( همان کسی که مسئول ردیف کردن پروژه هایشان است. ) نام وکیلش « لیندی کینگ » است.

 اولین و تنها فرزندش در سال 2008 بدنیا آمد.

 برای سریال ها و فیلم های تلویزونی فیلمنامه می نویسد.

 قرار بود بجای « متیو مک فادین » در فیلم « غرور و تعصب » بازی کند.

 قرار بود بجای هاردی « مایکل فاسبندر » نقش « ریکی تار » را در دوره گرد، خیاط، سرباز، جاسوس بازی کند ولی نقش به هاردی رسید.

 سال 2009 بعد از حاشیه های فراوان با شارلوت رایلی نامزد کرد.

 تا اواسط بیست سالگی اش با اعتیاد به کوکائین و الکل مبارزه کرده و نهایت موفق هم شد و از سال 2003 دیگر به این مواد نزدیک نشده.

 در سال 2011 در فیلم « این به معنی جنگ است » با « کریس پاین » همبازی شد. هر دو آن ها در فیلم های استار ترک بازی کرده اند اما به طور جداگانه. هاردی در سال 2002 و پاین در سال 2009.

 سال 2013 در قسمت جدید « مکس دیوانه » حضور خواهد یافت. در دهه هفتاد و هشتاد این نقش را « مل گیبسون » بازی کرده بود. از همبازی هایش در این فیلم می توان به « شالیز ترون » اشاره کرد.

4

 برای بازی در فیلم برانسون تمرینات سخت بدنسازی انجام داد و حدود 19 کیلوگرم ماهیچه به بدن خود اضافه کرد.

 تام هاردی از کسانی است که طول سالها رفتارش را تغییر داده یکبار گفته بود علت کار های زشتش در گذشته از خود بیزاری بوده. او در آن دوران دست به دزدی، دعوا و استفاده از مواد مخدر زده بود.

 خودش را برای بازی در فیلم استوارت: زندگی یک عقب مانده با « رابرت دنیرو » در « راننده تاکسی » مقایسه می کند و می گوید این فیلم برای من مثل راننده تاکسی بود. او این نقش آفرینی را موفق ترین بازیش می داند. ( البته اضافه کنم که او هنوز برای بازی در شوالیه تاریکی بر می خیزد حرفی نزده! )

 پدر بزرگش از کهنه سربازان نیروی ویژه بریتانیاست.

 در 15 سالگی هاردی و دوستش برای دزدی ماشین و حمل غیرقانونی اسلحه بازداشت شده بودند اما او تبرئه شد و به هیچ گونه حکمی هم محکوم هم نشد.

 با « رابرت دلامر » یک شرکت تئاتر به نام « شاتگان » تاسیس کرده.

 در 2 ژانویه 1999 با همسرش « سارا وارد » پس از سه هفته آشنایی ازدواج کرد و در سال 2004 از هم جدا شدند. این تنها ازدواج او تا به کنون بوده.

 پدرش در دانشگاه کمبریج تحصیل کرده. پدر هاردی اولین فرد در خاندانشان است که به دانشگاه رفته.

 از کار های پیش رو اش می توان به فیلم پرستاره « بی قانون » اشاره کرد که در جشنواره کن 2012 اکران شد.

 5

مهمترین فیلمهای تام هاردی:

  The Revenant

Locke 

Mad Max: Fury Road

 The Dark Knight Rises 

 Tinker Tailor Soldier Spy 

 Warrior 

 Inception 

 Bronson 

 RocknRolla 

 Layer Cake 

 Black Hawk Down 

 

 

 

تام هاردی : Tom Hardy

تاریخ تولد : 15 سپتامبر 1977 در هامراسمیت، لندن، انگلستان، پادشاهی متحده

مهمترین افتخارات : نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای فیلم « بازگشته » 

 

 

معرفی کوتاه :

 « ادوارد توماس هاردی » تنها فرزند « انی » و « ادوارد » هاردی است. مادرش انی نقاش و پدرش ادوارد نویسنده رمان بود. اولین

موفقیت رسمی او به سال 1998 برمی گردد یعنی وقتی در یک مسابقه تلویزیونی به عنوان سوپر مدل برتر انتخاب شد. در سپتامبر همان سال به مدرسه بازیگری « درام سنتر » لندن رفت. سال بعد توانست نقشی در سریال جنگ جهانی دوم « اسپیلبرگ » یعنی « گروه برادران » بدست آورد. و اولین حضورش در سینما با فیلم « ریدلی اسکات »، « سقوط بلک هاوک » رقم خورد.  

 چند سال بعد برای بازی در فیلم « لژیونر انگلیسی » راهی شمال آفریقا شد. همان سال در فیلم « استار ترک نمسیس » بازی کرد. سال 2003 برای بازی در نمایش « در عربستان همگی شاه خواهیم شد » بسیار مورد توجه قرار گرفت و جوایز بزرگ و کوچکی را برای نقش آفرینی اش دریافت کرد. سال 2005 هاردی به تلویزون بازگشت و در مینی سریال « ملکه مجرد » در نقش دوست دوران کودکی ملکه الیزابت اول حضور یافت و سپس در کانال بی بی سی در سریال علمی و تخیلی « آ برای آندرومدا » بازی کرد. سال 2007 نقش اصلی فیلم تلویزیونی « استوارت: زندگی یک عقب مانده » را بر عهده گرفت و مجددا بسیار مورد توجه گرفت و برای این نقش نامزد بفتا نیز شد. 

2

 بعد از حضور در سینما، تئاتر و تلویزیون و نقش آفرینی های گوناگون بالاخره در سال 2008 در فیلم کارگردان کار بلدی چون « گای ریچی » حضور یافت و با « جرالد باتلر » همبازی شد. فیلمبرداری « راک اند رولا » هنوز تمام نشده بود که او پروژه دوم خود را در آن سال آغاز کرد و نقش اصلی فیلم تحسین شده « برانسون » را عهده دار شد. نقش آفرینی در نقش « چارلز برنسون » نیازمند تلاش بسیار بود و خوشبختانه هاردی با زحمات زیاد از عهده این فیلم هم بر آمد.

 بعد از برانسون، هاردی دوباره راه تلویزیون را گرفت. و در سریال های تلویزیونی خوش درخشید و دوباره خود را بعنوان بازیگری توانا اثبات کرد. در فیلم دو قسمتی تلویزیونی « بلندی های ورسرینگ » با « شارلوت رایلی » همبازی شد و این همبازی شدن حاشیه های زیادی را برای هاردی و رایلی بدنبال آورد. 

  اوایل 2010 میلادی او در نمایشی به کارگردانی « فیلیپ سیمور هافمن » به نام « مسیر سرخ دراز » حضور یافت و بالاخره به پروژه عظیم علمی تخیلی « کریستوفر نولان »، « سرآغاز » پیوست و نقش « اماس » را در این فیلم ایفا کرد. این فیلم علاوه بر اینکه فرصت همبازی شدن با بزرگانی چون « لئوناردو دی کاپریو » و « ماریون کوتیلیارد » را برایش فراهم کرد، همچنین او را بیشتر به هالیوود معرفی کرد و از آن پس هر روز در پروژه های بهتری حضور یافت. سال بعد یعنی 2011 در دو فیلم تحسین بر انگیز « دوره گرد، خیاط، سرباز، جاسوس » و « مبارز » نیز بازی کرد و دوباره فرصت همکاری با بزرگان دنیای سینما را بدست آورد. 

 و در نهایت سال 2012 برای دومین بار مقابل دوربین نولان رفت اما این بار برای نقشی مهم تر در فیلم پر سر و صدا تر، « شوالیه تاریکی بر می خیزد »! او نقش مخالف بتمن را بدست آورد قبل از او « هیث لیجر » فقید در نقشی مشابه برای بازی در قسمت پیشین بتمن اسکار را بدست آورده بود و انتظارات خواسته یا ناخواسته از او بالا تر رفت.

 3

 نکاتی که احتمالاً درباره تام هاردی نمی دانید :

 برای حضور در سریال باند برادران تحصیل در درام سنتر لندن را نیمه کاره رها کرد.

 از اساتیدش در درام سنتر لندن می توان به « آنتونی هاپکینز » اشاره کرد. او بازیگری را در همین آکادمی به سبک « متد اکتینگ » یاد گرفته.

 مدیر برنامه مشترکی با « ایوان مک گریگور » و « کیرانایتلی » دارد. ( همان کسی که مسئول ردیف کردن پروژه هایشان است. ) نام وکیلش « لیندی کینگ » است.

 اولین و تنها فرزندش در سال 2008 بدنیا آمد.

 برای سریال ها و فیلم های تلویزونی فیلمنامه می نویسد.

 قرار بود بجای « متیو مک فادین » در فیلم « غرور و تعصب » بازی کند.

 قرار بود بجای هاردی « مایکل فاسبندر » نقش « ریکی تار » را در دوره گرد، خیاط، سرباز، جاسوس بازی کند ولی نقش به هاردی رسید.

 سال 2009 بعد از حاشیه های فراوان با شارلوت رایلی نامزد کرد.

 تا اواسط بیست سالگی اش با اعتیاد به کوکائین و الکل مبارزه کرده و نهایت موفق هم شد و از سال 2003 دیگر به این مواد نزدیک نشده.

 در سال 2011 در فیلم « این به معنی جنگ است » با « کریس پاین » همبازی شد. هر دو آن ها در فیلم های استار ترک بازی کرده اند اما به طور جداگانه. هاردی در سال 2002 و پاین در سال 2009.

 سال 2013 در قسمت جدید « مکس دیوانه » حضور خواهد یافت. در دهه هفتاد و هشتاد این نقش را « مل گیبسون » بازی کرده بود. از همبازی هایش در این فیلم می توان به « شالیز ترون » اشاره کرد.

4

 برای بازی در فیلم برانسون تمرینات سخت بدنسازی انجام داد و حدود 19 کیلوگرم ماهیچه به بدن خود اضافه کرد.

 تام هاردی از کسانی است که طول سالها رفتارش را تغییر داده یکبار گفته بود علت کار های زشتش در گذشته از خود بیزاری بوده. او در آن دوران دست به دزدی، دعوا و استفاده از مواد مخدر زده بود.

 خودش را برای بازی در فیلم استوارت: زندگی یک عقب مانده با « رابرت دنیرو » در « راننده تاکسی » مقایسه می کند و می گوید این فیلم برای من مثل راننده تاکسی بود. او این نقش آفرینی را موفق ترین بازیش می داند. ( البته اضافه کنم که او هنوز برای بازی در شوالیه تاریکی بر می خیزد حرفی نزده! )

 پدر بزرگش از کهنه سربازان نیروی ویژه بریتانیاست.

 در 15 سالگی هاردی و دوستش برای دزدی ماشین و حمل غیرقانونی اسلحه بازداشت شده بودند اما او تبرئه شد و به هیچ گونه حکمی هم محکوم هم نشد.

 با « رابرت دلامر » یک شرکت تئاتر به نام « شاتگان » تاسیس کرده.

 در 2 ژانویه 1999 با همسرش « سارا وارد » پس از سه هفته آشنایی ازدواج کرد و در سال 2004 از هم جدا شدند. این تنها ازدواج او تا به کنون بوده.

 پدرش در دانشگاه کمبریج تحصیل کرده. پدر هاردی اولین فرد در خاندانشان است که به دانشگاه رفته.

 از کار های پیش رو اش می توان به فیلم پرستاره « بی قانون » اشاره کرد که در جشنواره کن 2012 اکران شد.

 5

مهمترین فیلمهای تام هاردی:

  The Revenant

Locke 

Mad Max: Fury Road

 The Dark Knight Rises 

 Tinker Tailor Soldier Spy 

 Warrior 

 Inception 

 Bronson 

 RocknRolla 

 Layer Cake 

 Black Hawk Down 

 

 

 

 

 

زندگی نامه ی کاترین هیپورن

کاترین هپبورن یکی از بازیگران درخشان تاریخ هالیوود می باشد که توانسته است چهار بار برنده جایزه اسکار شود که تا کنون کسی این جوایز را به دست نیاورده است

 
 

چنین سال از چهارمین اسکار گرفتن بازیگر زیبا و جذاب هالیوود کاترین هپبورن گذشته است و تا کنون هیچ بازیگر مطرح هالیوودی نتوانسته به پای او برسد زیرا حضور او در عرصه هنر با موفقیت همراه بوده است و چهار دوره موفق به دریافت جایزه اسکار شده است اما او در هیچ کدام از این چشنواره ها شرکت نکرده است در این مقاله به برسی زندگی و فیلم های این بانوی اول هالیوود می پردازیم با ما همراه شوید

کاترین هپبورن

۳۷ سال از چهارمین اسکار کاترین هپبورن گذشته است، اما هنوز هیچ بازیگر زنی نتوانسته به اسکار سومش برسد، حتی مریل استریپ بزرگ که ۱۷ نامزدی را به نام خودش ثبت کرده است؛ نزدیک‌ترین تعقیب‌کننده‌اش در میان مردان بازیگر هم دنیل دی‌لوئیس است که اسکار سومش را در سال ۲۰۱۲ گرفته است.

بااین‌حال شهرت کاترین هپبورن که بیش از شصت سال بانوی اول هالیوود بود، بیشتر مدیون شخصیت مستقل و قدرتمندش است تا تعداد اسکارهایش. او در این شصت سال در ژانرهای مختلفی از کمدی اسکروبال گرفته تا درام‌های ادبی بازی کرد تا انستیتو فیلم امریکا در سال ۱۹۹۹ او را بزرگ‌ترین ستاره‌ی زن سینمای کلاسیک هالیوود بنامد، بالاتر از بت دیویس، آدری هپبورن، اینگرید برگمان، گرتا گاربو، مریلین مونرو و الیزابت تیلور.

کاترین هپبورن

کاترین هپبورن بانوی اول هالیوود

هپبورن که در خانواده‌ای ثروتمند در کانکتیکت امریکا به‌دنیا آمد و هم‌زمان با تحصیل در کالج برین مار بازیگری در تئاتر را آغاز کرد. چهار سال بعد درخشش در برادوی او را به هالیوود هدایت کرد. حضورش در سینما از همان آغاز با موفقیت همراه بود و با سومین فیلمش «شکوه صبح» (۱۹۳۳) به جایزه‌ی اسکار بازیگری رسید.

مروری بر فیلم های کاترین هپبورن

اما بعد از این موفقیت، فیلم‌هایش با شکست تجاری مواجه شدند تا جایی‌که به او لقب «زهر گیشه» دادند. هپبورن برای نجات خودش، چاره‌ای اندیشید: باقی‌مانده‌ی قراردادش با کمپانی RKO را بازخرید کرد و حقوق نمایشنامه «داستان فیلادلفیا» را خرید و با این شرط که نقش اصلی‌اش را بازی کند به کمپانی MGM فروخت. فعالیت او در MGM سرآغاز همکاری ۲۵ ساله با اسپنسر تریسی در ۹ فیلم بود.

هپبورن در نیمه‌ی دوم عمر طولانی‌اش بیشتر سراغ نقش‌های چالش‌برانگیز رفت و سه جایزه‌ی اسکار دیگرش را از ۶۰ تا ۷۴ سالگی به‌دست آورد. او تا کهن‌سالی فعالیتش را ادامه داد و آخرین بار در ۸۷ سالگی در یک فیلم سینمایی بازی کرد. او پس از یک دوره بیماری در سال ۲۰۰۳ در ۹۶ سالگی درگذشت.

کاترین هپبورن

فیلم های کاترین هپبورن

هپبورن همواره دربرابر نگاه تجاری هالیوود به زنان ایستادگی می‌کرد و شخصیتی صریح، قدرتمند داشت. ورزشکار بود و در زمانی که همه‌ی ستاره‌های هالیوود دامن می‌پوشیدند، شلوار به پا می‌کرد. او با این چهره خودش را به‌عنوان «زن مدرن» در امریکای قرن بیستم جاودانه کرد. او نه آن زمان که جوانی ۲۷ ساله بود، و نه زمانی که پا به سن گذاشته بود، در هیچ‌یک از چهار دوره‌ای که برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شد، در مراسم اعطای جوایز شرکت نکرد.

فیلم «ملکه‌ی آفریقایی» او را پیش‌تر در میان آثار هامفری بوگارت بررسی کردیم. حالا چهار فیلم برتر دیگر او را مرور می‌کنیم:

 

پرورش بیبی (Bringing Up Baby) (۱۹۳۸)

 

هپبورن در این کمدی اسکروبال رمانتیک به‌کارگردانی هاوارد هاکس در کنار کری گرانت بازی کرده است. «دکتر هاکسلی» (گرانت) یک دیرینه‌شناس است و «سوزان» (هپبورن) به‌گمان این‌که او جانورشناس است، از یک یوزپلنگ رام‌شده به‌نام «بیبی» استفاده می‌کند تا دکتر را به دام بیندازد. کمپانی RKO اختصاصاً نگارش فیلمنامه را برای بازی هپبورن سفارش داده بود

کاترین هپبورن

آثار درخشان کاترین هپبورن

در طول فیلم‌برداری خندیدن هپبورن و گرانت بارها کار را به تعویق می‌انداخت. در این فیلم یک یوزپلنگ رام استفاده شد که مربی‌اش در تمام صحنه‌ها با شلاق در کنار عوامل نشسته بود. برخلاف پیش‌بینی‌ها فیلم با فروش فوق‌العاده‌ای همراه نبود و فقط اندکی بیشتر از بودجه‌ی ۱۰۷ میلیون دلاری‌اش فروخت، اما هم در آن زمان و هم در دهه‌های بعد با ستایش منتقدان و مخاطبان همراه بوده است. انستیتو این فیلم را در سال ۲۰۰۷ در رتبه ۸۸ فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما قرار داد.

همچنین بخوانید :  ستاره هایی که به هیچ عنوان روی فرش قرمز لبخند نمی زنند!(1)

 

حدس بزن چه‌کسی برای شام می‌آید (Guess Who’s Coming to Dinner) (۱۹۶۷)

 

نهمین و آخرین همکاری کاترین هپبورن و اسپنسر تریسی این فیلم کمدی است که کارگردانی آن را استنلی کریمر برعهده داشت. تریسی ۱۷ روز بعد از پایان فیلم‌برداری این فیلم درگذشت و هرگز نتوانست آخرین فیلمش را روی پرده‌ی سینماها ببیند. هپبورن هم هرگز حاضر نشد نسخه‌ی نهایی فیلم را تماشا کند، چراکه به‌یاد آوردن خاطرات تریسی برایش بسیار دردناک بود.

کاترین هپبورن

کاترین هپبورن در پرورش بیبی

کاترین هوتن خواهرزاده‌ی هپبورن در این فیلم که اولین بازی‌اش است، نقش دختر او و تریسی را بازی می‌کند که از تعطیلات در هاوایی با یک پزشک سیاه‌پوست (سیدنی پواتیه) بازمی‌گردد و اعلام می‌کند که قصد دارد با او ازدواج کند.

این تصمیم، پدرومادر را که اتفاقاً آدم‌های روشنفکری هم هستند به چالش می‌کشد. فیلم در زمان خودش بسیار جنجالی بود چراکه تا شش ماه قبل از اکران فیلم هم ازدواج سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در ۱۷ ایالت امریکا ممنوع بود.

هپبورن ۳۴ سال بعد از نخستین اسکارش برای «شکوه صبح» (۱۹۳۳) و بعد از این‌که هشت نامزدی نافرجام آکادمی را در این سال‌ها تجربه کرده بود، دومین اسکارش را برای «حدس بزن چه‌کسی برای شام می‌آید» به‌دست آورد و جورج کیوکر این جایزه را از طرف او دریافت کرد.

کاترین هپبورن

حدس بزن چه کسی برای شام می آید از کاترین هپبورن

 

داستان فیلادلفیلا (The Philadelphia Story) (۱۹۴۰)

 

در این کمدی رمانتیک به‌کارگردانی جورج کیوکر، هپبورن با کری گرانت، جیمز استوارت هم‌بازی شد. فیلم که از نمایشنامه‌ای به همین نام اثر فیلیپ بری اقتباس شده است، درباره‌ی زن ثروتمندی (هپبورن) است که در آستانه‌ی ازدواج دومش قرار دارد، اما با سر رسیدن هم‌زمان همسر سابقش (گرانت) و یک خبرنگار (استوارت)، اوضاع پیچیده می‌شود.

این فیلم یکی از بهترین نمونه‌ها برای ژانر «کمدی ازدواج مجدد» محسوب می‌شود که در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در هالیوود پرطرفدار بود. کمپانی MGM بعد از توافق با هپبورن بر سر تولید این فیلم با حضور او در نقش اصلی، در اقدامی نامتعارف در آن روزگار دو بازیگر اصطلاحاً «الف» خود (گرانت و استوارت) را برای حمایت از هپبورن در این فیلم به‌خدمت گرفت.

کاترین هپبورن

داستان فیلادلفیلا از کاترین هپبورن

حاصل کار موفقیت تجاری فیلم بعد از چندین فیلم شکست‌خورده‌ی هپبورن بود. فیلم نامزد ۶ جایزه‌ی اسکار اصلی شد: بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه، بازیگر اصلی مرد (استورات)، بازیگر اصلی زن (هپبورن) و بازیگر مکمل زن (روث هاسی). در این میان استوارت و فیلمنامه‌نویس به جایزه رسیدند و هپبورن سومین نامزدی اسکارش را به جینجر راجرز بازیگر فیلم «کیتی فویل» باخت.

 

شیر در زمستان (The Lion in Winter) (۱۹۶۸)

 

کاترین هپبورن در این درام تاریخی در نقش دوشس الینور، ملکه‌ی انگلستان و همسر پادشاه هنری دوم بازی می‌کند. داستان این فیلم که از نمایشنامه‌ای به همین نام اثر جیمز گلدمن اقتباس شده در سال ۱۱۸۳ میلادی می‌گذرد و ماجرای رقابت سه فرزند هنری دوم برای به‌ارث بردن تاج پادشاهی و نقش ملکه در این میان را به‌تصویر می‌کشد.

کاترین هپبورن

شیر در زمستان

پیتر اوتول در این فیلم نقش پادشاه را بازی می‌کند و آنتونی هاپکینز جوان در نخستین تجربه‌ی جدی سینمایی‌اش نقش «ریچارد شیردل» پسر بزرگ شاه را بازی می‌کند. فیلم با بودجه ۴ میلیون دلاری ساخته شد و بیش از ۲۲ میلیون دلار فروخت تا یک موفقیت تجاری تمام‌عیار باشد؛ به‌علاوه در هفت رشته نامزد اسکار شد و سه جایزه برد، ازجمله اسکار بهترین بازیگر زن برای کاترین هپبورن.

هپبورن با این جایزه که به‌طور مشترک با باربارا استریسند به او اعطا شد و آنتونی هاروی کارگردان فیلم آن را از طرفش دریافت کرد، بدل به سومین بازیگر تاریخ سینما شد که در دو سال پیاپی برنده‌ی اسکار شده است و البته نخستین بازیگری که به سه جایزه‌ی اسکار نقش اصلی دست پیدا می‌کند. هپبورن چهارمین اسکارش را هم ۱۳ سال بعد برای فیلم «روی گلدن پاند» به‌دست آورد تا ملکه‌ی شلوارپوش در ۷۴ سالگی تاریخ‌ساز شود.

زندگی نامه ی گری گرانت

برترین ها: کری گرانت برای چند دهه یکی از محبوب‌ترین هنرپیشه‌های هالیوود بود. برخی از فیلم‌های کلاسیک هوارد هاکس و آلفرد هیچکاک بدون نقش‌آفرینی این هنرمند غیرقابل تصور است. 

کری گرانت، با نام اصلی ارچیبالد لیچ، در ۱۸ ژانویه ۱۹۰۴ در خانواده‌ای تنگدست در بریستول (انگلستان) به دنیا آمد. او در شرایطی سخت و ناگوار بزرگ شد، اما از همان کودکی روحیه‌ای شاد و پرامید داشت.
 
یادی از کری گرانت، جنتلمن حقه‌باز هالیوود

کری گرانت ۹ ساله بود که مادرش به خاطر ناراحتی‌های روحی در آسایشگاهی اقامت کرد و پسرک را با پدرش تنها گذاشت. او سال‌ها بعد از سرنوشت دردناک مادر خود باخبر شد. پسرک که همه او را یتیم می‌انگاشتند، اهل کتاب و مطالعه بود، اما به درس و مشق هیچ علاقه‌ای نداشت.

او در ۱۳ سالگی مدرسه را رها کرد و به اکیپی از بازیگران پیوست که نمایش‌های کمدی اجرا می‌کردند. با گذراندن یک دوره هنرپیشگی، با فنون پانتومیم و اکروبات آشنا شد و به ویژه در ایفای نقش‌های کمیک استعدادی فراوان بروز داد.

اکیپ تئاتری که کری گرانت عضو آن بود، به سال ۱۹۳۱ برای اجرای یک سری نمایش به آمریکا سفر کرد. پس از خاتمه این تور هنری کری گرانت که به امکانات گسترده‌ی سینمای هالیوود جذب شده بود، به وطن برنگشت. او در آمریکا ماندگار شد و در سال ۱۹۳۲ اولین قرارداد خود را با کمپانی بزرگ «پارامونت» امضا کرد.

موفقیت سریع در هالیوود

کری گرانت نخست نقش‌های کوچکی در فیلم‌های سینمایی به عهده گرفت، اما طولی نکشید که به یکی از چهره‌های برجسته هالیوود بدل شد. او از اواخر دهه ۱۹۳۰ تا دو دهه در کنار کلارک گیبل، هنری فوندا، گری کوپر، همفری بوگارت و جان وین، یکی از هنرپیشه‌های بزرگ سینمای آمریکا شد.
 
یادی از کری گرانت، جنتلمن حقه‌باز هالیوود

گرانت در سینما بیشتر با خلق شخصیتی کمیک به شهرت رسید که در عین وقار و خوش‌تیپی، رفتاری عجیب و مضحک داشت. او طی چند دهه این نقش را در سینما پرورش داد و به کمال رساند.

به ویژه زنان شیفته‌ی این "بچه بزرگسال" بودند که در نقش جوانی احساساتی و ساده‌دل، به شدت گیج و دست پاچلفتی است. او هیچ کاری را به درستی انجام نمی‌دهد و مثل پسربچه‌ها به کمک خانم‌ها نیازمند است، و دست آخر به خاطر صداقت و خوش‌قلبی دل آنها را می‌برد.

کار با هاکس و هیچکاک

اوج شهرت و محبوبیت کری گرانت در دهه ۱۹۴۰ بود که او در آثار دو سینماگر بزرگ هالیوود یعنی هوارد هاکس و آلفرد هیچکاک ظاهر شد. گرانت در آثار دو سینماگر بزرگ هالیوود در نقش‌هایی متفاوت ظاهر می‌شد.

او در فیلم‌های هاکس سیمای کمیک خود را به نمایش گذاشت. به ویژه باید از کلاسیک‌های برجسته‌ای نام برد که او در کنار کاترین هپبورن ایفا کرد: «بزرگ کردن نوزاد»، «فقط فرشته ها بال دارند» و... آنها در دو فیلم از جورج کیوکر نیز در نقش زوجی عجیب و غریب اما دوست‌داشتنی ظاهر شدند: «تعطیلات» و «داستان فیلادلفیا».
 
 
 یادی از کری گرانت، جنتلمن حقه‌باز هالیوود

کری گرانت در فیلم‌های جنایی و پرهیجان هیچکاک طبعا نقش‌های جدی به عهده داشت. او در ۴ فیلم هیچکاک نقش ایفا کرد: «سوظن»، «بدنام»، «دستگیری یک دزد» و «شمال از شمال غربی». او در سال ۱۹۶۲ دعوت هیچکاک برای ایفای نقش اصلی فیلم «پرندگان» را قبول نکرد، و استاد نقش را به راد تیلور داد.

جالب است که کری گرانت به خاطر مهارت در کمدی، به نقش‌های جدی و خطیر خود در فیلم‌های هیچکاک نیز رگه‌ای از طنز و شوخ‌طبعی وارد کرد.

جنتلمن جذاب و بانزاکت

کری گرانت در نقش جنتلمنی عاشق‌پیشه، با حقه‌های ظریف برای دلربایی از پری‌رویان مهارت داشت. او در طول سه دهه توانست در نقش «جوان اول» بازی کند و در کنار بهترین ستارگان زیباروی سینما ظاهر شود: از کاترین هپبورن و گریس کلی و اینگرید برگمن تا ادری هپبورن و سوفیا لورن.

کری گرانت از نیمه دهه ۱۹۵۰ که به شهرت و ثروتی کم‌مانند دست یافته بود، اظهار داشت که به ادامه بازیگری در سینما علاقه‌ای ندارد و مایل است از سینما خداحافظی کند، پیش از آن که سینما او را کنار بگذارد.
 
یادی از کری گرانت، جنتلمن حقه‌باز هالیوود

او در دهه ۱۹۶۰ به سختی پیشنهادی را قبول می‌کرد و تنها نقش‌های اندکی به عهده گرفت. برخی از فیلم‌های او تا نیمه ۱۹۶۰ به خاطر نام پرکشش و بازی شیرین او به موفقیت بالایی دست یافتند، مانند فیلم «معما» (۱۹۶۳) به کارگردانی استنلی دانن که آمیزه‌ای موزون از جنایت و کمدی است. این یکی از آخرین نقش‌های مهمی بود که کری گرانت ایفا کرد.

از عجایب روزگار این است که کری گرانت برای هیچ فیلمی جایزه اسکار دریافت نکرد؛ تنها در سال ۱۹۷۰ بود که از دست دوست و همکارش فرانک سیناترا یک "اسکار افتخاری" گرفت، به خاطر آن که در تاریخ سینمای آمریکا "در نقش کری گرانت" ظاهر شده است!

کری گرانت برای آخرین بار در سال ۱۹۶۶ در یک فیلم سینمایی ظاهر شد، به کارگردانی چارلز والترز: «راه برو، ندو». این ستاره‌ی بزرگ در روز ۲۹ نوامبر سال ۱۹۸۶ در ۸۲ سالگی در پی سکته مغزی درگذشت.