زندگی نامه ی همفری بوگارت

همه چیز درباره همفری بوگارت ستاره تاریخی سینما 

بازی درخشان همفری بوگارت را در کنار اینگمار برگمان در فیلم محبوب دوران یعنی کازابلانکا,همه دیده اند.همفری بوگارت یکی از شخصیت های دوست داشتنی و البته مردانه تاریخ سینما است که نام او همیشه در تاریخ جاودان خواهد ماند. 

 

او هنرپیشه افسانه ای فیلم های دهه چهلی از جمله «کازابلانکا»، «شاهین مالت» و «داشتن و نداشتن» است. هامفری دیفراست بوگارت، زاده 25 دسامبر 1899 در نیویورک سیتی، به زعم بسیاری بزرگترین ستاره سینمایی تمام دوران ها محسوب می شود.

همه چیز درباره همفری بوگارت ستاره تاریخی سینما

بوگارت بازیگری را در دهه بیست در برادوی آغاز کرد و در دهه سی در هالیوود نقش هایی در فیلم های کم بودجه بدست آورد. نقطه عطف بازیگری او در دهه چهل بود که نقش هایی افسانه ای در فیلم های «شاهین مالت» و «کازابلانکا» بازی کرد.

 

او در کل زندگی اش چند بار ازدواج کرد و آخرین همسرش لورن باکال بود. هامفری در سال 1957 در 57 سالگی از سرطان مری درگذشت.

 

بوگارت که نام خانوادگی اش به زبان هلندی به معنای “باغبان” است در خانواده ای ثروتمند و برجسته ساکن نیویورک به دنیا آمد که نسبت فامیلی مستقیم با اولین مهاجرین هلندی در نیویورک داشتند. پدرش، بلمانت دیفراست بوگارت، جراحی محترم و سرشناس و مادرش مائود هامفری، نقاش و مدیر هنری مجله مد موفقی بود.

 

یکی از نقاشی های مادرش از او در کمپین تبلیغاتی ملی برای غذای بچه ملین مورد استفاده قرار گرفت که مدت کوتاهی هامفری کوچک را تبدیل به بچه ستاره مشهوری کرد. بعدها بوگارت اینطور از این تبلیغات یاد می کرد: «برهه ای در تاریخ آمریکا هست که هر مجله ای را که بر می داشتید و ورق می زدید، امکان نداشت دک و پوز مرا در آن نبینید.»

 

با آنکه مادر هامفری بارها در مدت کودکی او نقاشی هایی از او کشید، ولی چنان جدیت و وسواسی نسبت به کارش داشت که هرگز صمیمیت و علاقه ویژه ای به پسرش نشان نداد. آنطور که خود بوگارت می گوید: «اگر وقتی بزرگ شدم روزی برای مادرم پیام تبریک روز مادر یا دسته گل می فرستادم، گل ها و پیام را پس می فرستاد.»

 

خانواده بوگارت ملکی در نزدیکی دریاچه کاناندی‌گوا، یکی از زیباترین دریاچه های کوچک شمال ایالت نیویورک داشتند و همانجا بود که بوگارت شادترین روزهای کودکی اش را گذراند.

 

تابستان ها شطرنج بازی می کرد و قایق رانی می کرد و این دو سرگرمی گاهی در طول کل زندگی اش تا مرز وسواس کشیده شدند. وی به مدرسه معتبر و با پرستیژ ترینیتی در نیویورک سیتی رفت، جایی که در میان ثروتمندان دیگر فقیر و بی تفاوت محسوب می شد.

 

نمرات پایین، نام معمولی و لباس های تشریفاتی که مادرش مجبورش می کرد بپوشد و همچنین بی کفایتی اش در ورزش ها باعث شده بود که بوگارت سوژه جوک ها و شوخی های دوستانش شود. یکی از دوستانش درباره او اینطور می گوید: «بوگارت هیچوقت در هیچ کاری مشارکت نمی کرد. دانش آموز خیلی خوبی نبود… اون تو کلاس ما در هیچ چیزی کمک نمی کرد.»

 

علیرغم وضعیت تحصیلی ضعیف در مدرسه، والدینش در سال 1917 تصمیم گرفتند که او را به آکادمی فیلیپس در اندوور ماساچوست بفرستند که مدرسه شبانه روزی سختگیری بود و زمانی جان آدامز مدیرش بود. در نتیجه بوگارت نتوانست با استانداردهای آکادمیک بالای این مدرسه خودش را تطبیق دهد و در ماه مه سال بعد اخراج شد.

 

هامفری که حالا جوانی بیقرار و نامطمئن از زندگی اش بود، تنها چند هفته پس از اخراج از مدرسه، داوطلبانه به نیروی دریایی ایالات متحده پیوست تا در جنگ جهانی اول بجنگد. او از طرز تفکر آن زمانش اینچنین می گوید: «جنگ خیلی چیز خوبی بود. پاریس!

 

دختران فرانسوی! لعنتی! … جنگ یه شوخی بزرگ بود. مرگ؟ مرگ برای یه پسربچه 17 ساله چه معنایی می تونه داشته باشه؟» شاید مهمترین واقعه خدمت هامفری در نیروی دریایی جای زخمی بود که سمت راست لب بالایی اش باقی ماند و بعدها تبدیل به یکی از ویژگی های اصلی صورت مردانه و سرسخت او شد.

همه چیز درباره همفری بوگارت ستاره تاریخی سینما

با آنکه روایات مختلفی وجود دارد، ولی مشهورترین داستانی که درباره این زخم شنیده شده این است که بوگارت این زخم را به هنگام اسکورت کردن یک اسیر برداشته است.

 

ظاهراً این اسیر از او یک نخ سیگار طلب می کند و وقتی هامفری دست به جیب می برد تا کبریت دربیاورد، او با دستبندی های به دست هایش دارد به صورت هامفری می کوبد و تلاش ناموفقی برای فرار انجام می دهد.

 

در سال 1919 بوگارت با افتخار از نیروی دریایی مرخص می شود و دوباره با این سوال روبرو می شود که حالا با زندگی اش باید چه کند. یک سال بعد وی با بازیگر تئاتری به نام آلیس بریدی آشنا می شود که برایش کاری در سمت مدیر صحنه پیدا می کند.

 

سال بعد از آن یعنی در سال 1921، بوگارت برای اولین بار روی صحنه تئاتر می رود و نقش گارسونی ژاپنی را بازی می کند. تنها دیالوگی که او با لهجه ژاپنی ادا می کند این است: «نوشیدنی برای بانوی من و مهمانان بسیار گرامی اش».

 

پدر بوگارت با دیدن نقش بسیار کوچکی که پسرش برای اولین بار روی صحنه تئاتر اجرا می کند برمی گردد و به فردی که کنارش نشسته می گوید: «پسره خوب بازی می کنه، مگه نه؟»

 

همین تجربه کوچک روی صحنه برای بوگارت کافی است تا تصمیمش را بگیرد و بازیگر شود و بیش از ده سال تلاش کند تا حرفه بازیگری اش را ارتقا دهد و ابتدا با نقش های کوچکی در برنامه هایی مانند «اعصاب» و «موشک هوایی» کارش را آغاز می کند.

 

سپس در سال 1934 بالاخره بازی غیرمنتظره ای در «جنگل مرعوب» ساخته رابرت شروود از خود نشان می دهد. وی نقش دوک مانتی، قاتل فراری را بازی می کند و آنقدر واقعی این نقش منفی را ایفا می کند که مخاطب اولین بار که او روی صحنه راه می رود آهی از سر ترس و وحشت می کشد.

همه چیز درباره همفری بوگارت ستاره تاریخی سینما

دو سال بعد، پس از اجرای این نقش در فیلم سینمایی اقتباسی از همین نمایش، بوگارت دیگر به عنوان یکی از بازیگران مشهور هالیوودی شناخته می شود که برای نقش های مجرمین و جنایتکاران به سراغش می روند. فیلم های گانگستری و جنایی اولیه او شامل «اومالی بزرگ» (1937)، «بن‌بست» (1937)، «مدرسه بزهکاری» (1938) و «شاه دنیای زیر زمین» (1939) می شوند.

 

بوگارت به خاطر اجرای نقش های مشابه یکدیگر در همه فیلم هایش احساس محدودیت می کرد. او توانست با بازی در نقش سم اسپید در شاهکار فیلم نوآر «شاهین مالت» از نقش های کلیشه ای قبلی فرار کند و همانطور که می دانیم این فیلم باعث شد که بوگارت مهارت خود را به عنوان یک بازیگر ثابت نماید و این درست در زمانی بود که او نقش اول فیلم رمانتیک و جنگی «کازابلانکا» را در سال 1942 به دست آورد.

 

وی نقش ریک بلین، مردی آمریکایی را در این فیلم ایفا کرد که می کوشید در بحبوحه جنگ جهانی دوم، رابطه اش را با دوست نروژی اش (اینگرید برگمن) از سر بگیرد. «کازابلانکا» سه جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین کارگردان را از آن خود کرد و امروزه یکی از بهترین فیلم های تمام دوران ها محسوب می شود.

 

بسیاری از جملاتی که در این فیلم ادا شده اند نیز حالا تبدیل به گفته های معروفی شده اند، به خصوص جمله فراموش نشدنی بوگارت در پایان فیلم که می گوید: «من فکر می کنم این شروع یک دوستی زیباست.»

 

هامفری بوگارت که به خاطر فیلم «کازابلانکا» یکی از محبوب ترین بازیگران هالیوودی است، با ایفای نقش در بیش از 80 فیلم، دوران حرفه ای طولانی و متمایزی داشت و به یادماندنی ترین بازی او بعد از «کازابلانکا»، فیلم «ملکه آفریقایی» محصول سال 1951 بود که در آن با کاترین هپبورن همبازی شد و برای این نقش جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را از آن خود کرد.

 

وی پس از دریافت این جایزه گفت: «بهترین راه برای زنده موندن بعد از گرفتن یه اسکار اینه که دیگه هیچوقت برای بردن یه اسکار دیگه تلاش نکنی. دیدید که برای برنده های این جایزه چه اتفاقی میفته.

همه چیز درباره همفری بوگارت ستاره تاریخی سینما

اونا بقیه عمرشونو به رد کردن فیلمنامه ها می گذرونن و دنبال نقشی عالی هستن تا یه اسکار دیگه ببرن. امیدوارم دیگه حتی نامزد جایزه اسکار نشم. از این به بعد فقط می خوام نقش های معمولی بازی کنم.» مهمترین فیلم های بعد از اسکار بوگارت عبارتند از: «شورش کِین» (1954)، «سابرینا» (1954) و «هرچه سخت‌تر به زمین می خورند» (1956).

 

در سال 1956، زمانی که هنوز هامفری در اوج دوران بازیگری اش بود، به سرطان مری مبتلا شد و جراحی هم مانع رشد توده سرطانی اش نشد و در روز 14 ژانویه 1957 بوگارت در 57 سالگی از دنیا رفت. در حالیکه هامفری بوگارت در زمان مرگش یکی از برجسته ترین و درخشان ترین ستاره های سینمای کشورش محسوب می شد، تا ده ها سال بعد از رفتنش، شهرت او بیشتر و عظیمتر می شد.

 

فیلم های او در دهه شصت مورد تحسین منتقدین قرار می گرفتند و شخصیت او به شدت ستایش می شد و به خاطر شوالیه گری ضدهالیوودی اش بود که بوگارت هنوز هم که هنوز است، محبوبیتی فراتر از دوران خود دارد که هیچ بازیگری تابحال به این درجه دست پیدا نکرده است.

 

در سال 1997 بود که مجله انترتینمنت ویکلی وی را «افسانه شماره یک تمام دوران ها» نامید و در سال 1999، موسسه فیلم آمریکا او را برجسته ترین و بزرگترین ستاره سینمایی تمام عصرها لقب نهاد. ناتانیل بنچلی، دوست بوگارت که زندگی نامه نویس نیز هست، حیات او را اینطور خلاصه کرد: «بوگارت با کمال و پایبندی اش به آنچه فکر می کرد درست است، به این درجه رسید.

 

او به رک‌گویی، سادگی و صداقت ایمان داشت و این برای بعضی ها سنگین تمام شد و او را در میان دیگران عزیز کرد.»

 

هامفری در طول عمرش چهار بار ازدواج کرد و در سال 1926 بود که با همسر اولش، هلن مِنکن زندگی مشترکش را آغاز کرد. آنها کمتر از یک سال بعد از هم جدا شدند و در سال 1928 وی با هنرپیشه دیگری به نام مری فیلیپس ازدواج کرد.

 

زندگی این دو به خاطر نقل مکان بوگارت از نیویورک به هالیوود از هم پاشید و در سال 1938 بود که او با همسر سومش، مایو متوت ازدواج کرد. زناشویی آنها پرتلاطم و آشفته بود و در هالیوود به عنوان “بوگارت های جنگجو” معروف شده بودند تا آنکه در سال 1945 متارکه کردند.

 

کمتر از دو هفته پس از طلاق متوت، هامفری با بتی پرسک یا بهتر بگوییم لورن باکال، همبازی جوان و فوق العاده زیباش در فیلم «داشتن و نداشتن» ازدواج کرد. آنها دو فرزند به نام های استیون و لسلی داشتند. بوگارت و باکال تا لحظه مرگ او در کنار هم ماندند.

زندگی نامه ی جین ارتور

زندگی جین آرتور

پدرش عکاس بود. در پانزده سالگی مدرسه را رها کرد تا مدل شود. در سال ۱۹۲۳ میلادی، برای نخستین بار جلوی دوربین رفت و تا مدتی صرفاً در فیلم‌های کوتاه و وسترن‌های کم هزینه بازی می‌کرد.

جین آرتور در سال ۱۹۲۸ با جولیان انکر ازدواج کرد که پس از یک روز جدا گردید. در اوایل فیلم‌های ناطق (بخاطر صدای گرفته غیر معمولی اش) و نیز سال ۱۹۳۲ (بخاطر کار و آموزش در تآتر) از کار سینما کنار ماند.

در ۱۹۳۲ با فرانک راس، کوچک که تهیه کننده و آوازخوان بود، ازدواج کرد.

جین آرتور چهره‌ای ظریف و کمابیش ملیح داشت، اما صدای خش دار او با این چهره همخوان نبود و به همین دلیل پس از ظهور فیلم‌های ناطق در سینما، مدتی از فعالیت در سینما کنار گذاشته شد. تا اینکه در نیمه دهه ۱۹۳۰ آرام آرام همین صدا به صورت علامت مشخصه او در آمد.

با فیلم تمام شهر حرف می‌زنند جان فورد به شهرت رسید. او در این فیلم کمدی، نقش دختر احساساتی خوش قلبی را که دم دست است، اما قهرمان مرد متوجه حضورش نمی‌شود، ایفاء کرد و این نقش،شخصیت سینمایی او را در دهه ۱۹۳۰ شکل داد؛ نقشی که مشابه آن را در دو فیلم فرانک کاپرا، یعنی آقای دیدز به شهر می‌رود و آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود، مقابل گری کوپر و جیمز استوارت ایفا کرد و این کمدی‌های اجتماعی فرانک کاپرا، اوج کار او بود. بازی او در هر دو فیلم حیرت انگیز است و کاپرا از این تضاد میان صدا و چهره او برای تبیین شخصیت زنی که در جامعه‌ای مردسالار، رفتاری مردانه دارد، به نحو احسن استفاده کرد و همواره از او به عنوان بازیگر زن محبوب من نام می‌برد.

جین آرتور در شاهکار هوارد هاکس، فقط فرشته‌ها بال دارند، کنار کری گرانت، نیز درخشان بود. او در این فیلم باز هم نقشی مشابه را ایفا کرد، با این تفاوت که گرانت برخلاف کوپر و استوارت، جوانی شهرستانی و ساده دل نبود که تحت تأثیر احساسات پاکش قرار گیرد، بلکه مرد خشن و زن گریزی بود که آرتور تحت تأثیر بی تفاوتی اش قرار می‌گیرد.

آرتور در ایفای نقش کالامیتی جین در فیلم دشت نشین سیسیل بی. دومیل نیز بسیار موفق بود.

گارسن کانین فیلمنامه کمدی عاشقانه هر چه بیشتر، خوشحال تر را برای او نوشت و بازی او در این فیلم سبب شد جرج استیونس او را یکی از بزرگترین کمدین‌های تاریخ سینما بخواند.

در میانه دهه ۱۹۴۰،پس از جنگ و جدالی طولانی با رییس کلمبیا، هری کان، از قید و بند قراردادش رها شد. با این همه تنها دو بار در فیلم‌های سینمایی ایفای نقش‌هایی را به عهده گرفت. برای آخرین بار، در نقش خاطره انگیز همسر ون هفلین در وسترن شین بازی کرد.

جین آرتور در دو فیلم آخرش ماجرای خارجی و شین نیز موفق ظاهر شد.

او در سال ۱۹۴۹ از شوهر دومش، فرانک راس جدا شد.

در ۱۹۵۰ میلادی، برای بازی در نقش اصلی یک اجرای برودوی پیتر پن مورد استقبال بسیار قرار گرفت.

در تلویزیون نیز در سال ۱۹۵۶ شوی جین آرتور را اجرا می‌کرد.

جین آرتور مدتی نیز در واسار و دیگر کالج‌ها تدریس تآتر می‌کرد و گهگاه روی صحنه می‌رفت. برای فیلم هر چه بیشتر، خوشحال تر نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن شد.

جین آرتور در ۱۹ ژوئن ۱۹۹۱ در کارمل کالیفرنیا در گذشت.

 

جین آرتور +بیوگرافی

فیلم نگاری

سال نام فیلم یادداشت
۱۹۲۳ یکی دروغ گفت مستند
کامیو کربی  
۱۹۲۴ تب بهاری مستند
مورد منفصل از خدمت مستند
چشم پر قدرت مستند
شراب جوانی در عنوان بندی نیامده
معبد ونوس  
سریع و بی باک  
بیف بنگ بودی  
به خانه آوردن ژامبون  
مسافرت سریع  
از عهده کار برآمدن  
عشق رعدآسا  
۱۹۲۵ هفت شانس  
لبخند مبارزه  
داروخانه گاوچران  
مأمور اعصاب  
رها از اشک  
۱۹۲۶ زیر آتش  
پلیس گاوچران  
جرأت مضاعف  
سلام لافایت  
سرتاسر رعد  
جنگاور مادرزاد
جنگاور بالفطره
 
بول هشت سیلندری مستند
سوار گردباد  
پاشنه چرخان  
سوار جنجالی  
کلاهبردار مبارز  
حریفان سوارکار  
کالج بوب  
بیل برق آسا  
مسابقه دهنده دیوانه مستند
۱۹۲۷ موطلایی‌های بزرگتر و بهتر مستند
علامت مانع  
شوهران شکارچی  
دروازه شکسته  
نعل اسب‌ها  
برنده‌های وحشیگری  
جوان بیچاره  
بخت در پرواز  
تهدید با نقاب مجموعه
۱۹۲۸ عشق برادرانه  
گل‌های دیواری  
آسه بیا، آسه برو  
گرم شدن  
گناه پدران  
۱۹۲۹ پرونده قتل قناری  
دکتر فو مانچوی مرموز  
آدم شنبه شب  
پرونده قتل گرین  
نیمه راه بهشت  
پله‌های شنی  
۱۹۳۰ بازگشت دکتر فو مانچو  
عقاب‌های جوان  
خیابان شانس  
رکورد دو  
رژه پارامونت  
چراغ‌های خطر  
گروه نقره‌ای  
۱۹۳۱ دشمن تبهکاران  
راز وکیل  
شوهر وفادار  
مرد بد سابق  
۱۹۳۳ گذشته مری هلمز  
آن ونوس را بگیر  
۱۹۳۴| گرداب  
گرانبهاترین چیز زندگی  
پناهگاه‌های دفاعی  
تمام شهر حرف می‌زنند  
۱۹۳۵ قهرمان شماره یک مردم  
تلگراف مهمانی  
دایموند جیم  
تهدید مردم  
اگر می‌توانی فقط بپز  
۱۹۳۶ آقای دیدز به شهر می‌رود  
خانم برافورد سابق  
ماجرا در منهتن  
مأمور غیرنظامی  
بیشتر از یک منشی  
۱۹۳۷ زندگی آسان  
تاریخ در شب ساخته می‌شود  
دشت نشین  
۱۹۳۸ نمی‌توانی آن را با خوت ببری  
۱۹۳۹ فقط فرشته‌ها بال دارند  
آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود  
۱۹۴۰ آریزونا  
این همه شوهر  
۱۹۴۱ شیطان و دوشیزه جونز  
۱۹۴۲ صحبت شهر / شایعه در شهر /
شهره شهر
 
۱۹۴۳ هر چه بیشتر خوشحال تر  
بخت یک بانو  
۱۹۴۴ سال‌های بی آرام  
۱۹۴۸ ماجرای خارجی  
۱۹۵۳ شین  
۱۹۶۵ دود اسلحه تلویزیونی – یک قسمت
۱۹۶۶ نمایش جین آرتور تلویزیونی – یازده قسمت

زندگی نامه ی پل نیومن

خانواده وی مرفه بودند و پدرش تاجری موفق در زمینه فروش لوازم ورزشی بود. در دوران کودکی کمتر کسی از اعضای خانواده گمان می‌کرد که پل در آینده به بزرگترین بازیگر سینما در عصر خود بدل شود. مادرش معتقد بود که پل چهره مناسب و فیزیک دوست‌داشتنی‌ای دارد و ممکن است بتواند به عنوان مدل در آینده کاری پیدا کند.

اما پدرش معتقد بود که پل می‌بایست تجارت خانوادگی را ادامه دهد. پدرش ریشه‌ای آلمانی - یهودی داشت و مادرش یک ایرلندی کاتولیک بود. پل در دوران کودکی به فوتبال آمریکایی علاقه‌مند شد و مطمئن بود که در آینده یکی از قهرمانان مطرح و موفق این رشته خواهد شد.

هنگامی که پدرش از او خواست در دانشکده به رشته اقتصاد بپردازد، پذیرفت. اما اگر چه در این رشته با جدیت به مطالعه پرداخت و به نظر دانشجوی موفقی می‌آمد ولی نتیجه امتحانات رضایت‌بخش نبود و خیلی زود همه فهمیدند که او به درد این رشته نمی‌خورد.

با آغاز جنگ جهانی دوم پل دانشکده را رها کرد و به نیروی دریایی پیوست و به عنوان بی‌سیم‌چی ناوگان دریایی به خدمت پرداخت. اما در سال 1946 و با پابان جنگ نیومن در کالج کانیون ثبت نام کرد و بر حسب عادت همیشگی به عضویت تیم فوتبال کالج درآمد.

بعد از فارغ التحصیلی از کالج، پل نیومن به مدرسه درام بیل رفت و یک سال در آنجا به فراگیری بازیگری پرداخت. او سپس به نیویورک رفت و به آکتورز استودیو پیوست. پل تحت تعلیم استراسبرگ تئورسین بزرگ سینما قرار گرفت.

استراسبرگ معتقد بود که نیومن استعداد بازیگری شگرفی دارد و می‌تواند به بازیگری هم اندازه مارلو براندو مبدل شود. اما بنا به نظر استراسبرگ متاسفانه پل نیومن بیش از حد زیبا بود و همین موضوع باعث می‌شد که بیش از آن که از استعدادش استفاده کند، دیگران را مجذوب زیبایی ظاهریش کند.

پل برای اولین‌بار در سال 1953 در یک نمایش به نام پیک نیک در برادوی ظاهر شد و بعد از این نمایش بود که با کمپانی برادران وارنر قراردادی امضا کرد و اولین‌بار با فیلم جام نقره‌ای در سال 1954 وارد عالم هنرهفتم شد.

در آن سال‌ها مارلون براندو شاخص‌ترین چهره بازیگری آمریکا و حتی جهان بود اما اصول حرفه‌ای خود را داشت و حاضر نبود در هر فیلمی بازی کند به همین خاطر تهیه کنندگان به دنبال چهره‌ای شبیه او بودند تا بتوانند جایگزین براندویش کنند.

او همچنین تهه کنندگی و کارگردانی چندین فیلم سینمایی را نیز بر عهده داشته است که از آن جمله می‌توان به فیلم راشل راشل (1968) اشاره کرد که در آن از همسرش جوآن وود وارد در نقش اول بهره برد.

از دیگر فیلم‌های او می‌توان به تاثیر اشعه گاما بر روی گل‌های کاملیا اشاره کرد. فیلم راشل راشل نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم نیز گردید. پل نیومن در دهه هشتاد و نود بسیار کم کارشد و مهمترین فیلم او در دهه هشتاد رنگ پول بود که در کنار تام کروز برگشتی باشکوه به پرده نقره‌ای تجربه کرد.

در سال 1999 نیز فیلم پیامی در بطری ساخته کوین کاستنر از او به نمایش درآمد که چندان موفق نبود. تنها فرزند پسر او در سال 1978 به علت استفاده بیش از حد مواد مخدر درگذشت. وی از همسر اول خود دو دختر و یک پسر دارد که پسرش فوت کرد و از همسر دوم صاحب سه دختر است.

پل نیومن در سال 2008 و در سن 83 سالگی به علت سرطان  درگذشت.

برخی از آثار هنری پل نیومن:

  • جام نقره‌ای - 1954
  • کسی آن بالا مرا دوست دارد! / شکنجه - 1956
  • داستان هلن مورگان / تا وقتی کشتی راه بیفتد - 1957
  • تابستان گرم طولانی /گربه روی شیروانی داغ / پسرها دور پرچم جمع شوید! - 1958
  • فیلادلفیایی‌های جوان - 1959
  • از تراس - 1960
  • خروج - 1960
  • بیلیاردباز / نغمه‌های پاریسی - 1961
  • پرنده شیرین جوانی / ماجراهای یک مرد جوان - 1962
  • هاد / نوع تازه‌ای از عشق / جایزه - 1963
  • چه راهی برای رفتن! / تجاوز - 1964
  • لیدی ال - 1965
  • جنگ مخفی هری فریگ - 1968
  • پیروزی / بوچ کسیدی و ساندنس کید - 1969
  • دبلیو.یو اس ای - 1970
  • گاهی پنداری بزرگ / روزگاری پشت فرمان - 1971
  • پول توجیبی / زندگی و دوران قاضی روی بین - 1972
  • مامور مکینتاش / نیش - 1973
  • آسمانخراش جهنمی - پل نیومن1974
  • استخر غرق‌کننده - 1975
  • بوفالو بیل و سرخ‌پوستان - 1976
  • ضربه محکم - 1977
  • گروه پنج‌نفره - 1979
  • وقتی که زمان به آخر رسید - 1980
  • برانکس، قلعه آپاچی / بدون سوءنیت - 1981
  • همراه من بیائید / رأی نهایی - 1982
  • هری و پسرش - 1984
  • رنگ پول - 1986
  • مرد چاق و پسر کوچولو / بِلیز - 1989
  • آقا و خانم بریج - 1990
  • کلاسی به سبک آمریکایی - 1993
  • وکیل مدافع هادساکر / فریب نمی‌خورم - 1994
  • گرگ ومیش - 1998
  • پیامی در بطری - 1999
  • جایی که پول هست - 2000
  • سال‌های پر اشتباه - 2001
  • جاده پردیشن - 2002
  • شهر ما - 2003
  • سقوط امپراطوری / ویرانی باشکوه:قدم نهادن بر ماه،3D - 2005
  • ماشین‌ها - 2006
  • دیل - 2007
  • میرکت ها - 2008

زندگی نامه ی کلارک گیبل

ویلیام کلارک گیبل (به انگلیسیWilliam Clark Gable) (زاده ۱ فوریه ۱۹۰۱ - درگذشته ۱۶ نوامبر ۱۹۶۰) هنرپیشه مشهور آمریکایی بود. او به خاطر بازی در نقش رت باتلر در فیلم بر باد رفته به شهرت جهانی رسید. او با لقب سلطان هالیوود یا به اختصار سلطان نیز شناخته می‌شد. کلارک گیبل یکی از پولسازترین بازیگران تاریخ سینما به حساب می‌آید وتوانست برای یک بار جایزه اسکار را از آن خود کند.[

زندگی‌نامه

کلارک گیبل در روز ۱ فوریه ۱۹۰۱ در کادیز، اوهایو به دنیا آمد. پدر او «ویلیام هنری گیبل» انگلیسی: William Henry "Will" Gable (۱۹۴۸–۱۸۷۰) یک کارگر حفار چاه نفت و مادرش «آدلین هرشلمن» انگلیسی: Adeline (née Hershelman (۱۸۶۹–۱۹۰۱)، یک مهاجر آلمانی بود. مادر «کلارک» هنگامی که او ۶ ماهه بود، وی را در کلیسای کاتولیک رم غسل تعمید داد و هنگامی که کلارک تنها ۱۰ ماه سن داشت، در پی رشد شدید تومور مغزی از دنیا رفت. پس از مرگ مادر بر سر نحوه تربیت کلارک خردسال بین خانواده‌های والدینش، اختلاف نظر شدیدی به وجود آمد.

به همراه مری آستور
به همراه جین هارلو
به همراه ویوین لی

هنگامی که کلارک پا به دوره نوجوانی گذاشت، زندگی خانوادگی‌اش در پی ورشکستگی پدر دچار تلاطم و سختی‌های بسیار شد. در پی آن وی ترک تحصیل کرد و در کارخانه لاستیک‌سازی شهر محل سکونتش، آکرن، مشغول کار شد. در این سال‌ها بود که کلارک نوجوان پس از دیدن نمایش "مرغ بهشت"، به بازیگری علاقه‌مند شد. در سن ۲۱ سالگی کلارک مادرخوانده مهربان خود را نیز از دست داد و پس از پرسه زدن در شهرهای مختلف و کار کردن در کارخانه‌ها و نیز میدان‌های نفتی، سرانجام به سوی گروه‌های تئاتری کشیده شد. ازدواج با لورا هوپ کروس هم بازی، مربی و مدیر پرنفوذ کلارک پای او را به هالیوود در حال شکوفایی دهه ۱۹۲۰ کشاند. اولین فیلم‌های کلارک گیبل صامت بود. در ابتدا مدیران استودیوهای هالیوود نظر مثبتی دربارهٔ این بازیگر سبزه رو و گستاخ نداشتند. غافل از آن که همین ویژگی‌ها به علاوه صدای بم و چهره مردانه کلارک گیبل به شدت مورد اقبال تماشاگران قرار می‌گیرد. مترو گلدوین مایر استودیوی معتبر هالیوود که کلارک را در استخدام داشت، به تدریج و ناباورانه متوجه تأثیرگذاری وی بر تماشاگران سینما شد. اگرچه مدیران استودیو، باز هم خطر میدان دادن به این جوان گستاخ ولی دوست داشتنی را نپذیرفتند. سال ۱۹۳۱ گیبل برای آزمودن بخت خویش، روانه استودیوی برادران وارنر شد. دارلی اف. زانوک مدیر اجرایی استودیو، پس از تست اولیه کلارک، در حاشیه فرم استخدامی وی نوشت: «گوش‌های او بیش از حد بزرگ است و در واقع به یک میمون تنومند شباهت دارد.»

به این ترتیب برادران وارنر یکی از ارزشمندترین جواهرات هالیوود را از دست داد، زیرا گیبل نزد مترو گلدوین مایرو مدیر جدید و آینده نگر آن ایرونیگ بازگشت. تنها ظرف ۲ سال کلارک گیبل به یکی از درخشان‌ترین چهره‌های هالیوود مبدل شد.

این در حالی بود که بداخلاقی و ناسازگاری وی با تهیه‌کنندگان، به سوژه نشریات مبدل شد و جالب آن که محبوبیت او را نیز افزایش داد. در سال‌های دهه ۱۹۳۰ حضور کلارک گیبل در هر فیلمی، به معنای هجوم تماشاگران مشتاق به سالن‌های سینما بود و رسانه‌های گروهی و تماشاگران به او لقب «سلطان هالیوود» را دادند لقبی که پس از آن کسی یارای تصاحب این عنوان را نیافت.

سال ۱۹۳۴ کلارک گیبل با نقش آفرینی به‌یادماندنی خود در فیلم در یک شب اتفاق افتاد، علاوه بر کسب جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد، قامت بازیگری اسطوره‌ای را یافت. براساس گزارش‌های مطبوعاتی و نظرسنجی‌های آن سال‌ها، نقش آفرینی وی در این فیلم تأثیر چشمگیری بر نحوه لباس پوشیدن، رفتارهای اجتماعی و سبک زندگی مردان در آن سال‌ها و حتی دهه‌های بعد گذاشت و شکل خاص سبیل او تا چند دهه بین مردان رایج شد. نقش گیبل در این فیلم هم چنین الهام بخش فرتیس فرلنگ طراح و کارگردان سرشناس انیمیشن، برای خلق شخصیت کارتونی باگز بانی شد. یک سال بعد گیبل برای حضور در فیلم شورش در کشتی بونتی نامزد دریافت جایزه اسکار شد، گرچه آن را به دست نیاورد. او خود این فیلم را بهترین اثر کارنامه حرفه‌ای اش توصیف کرد. گیبل برای جاودانه شدن نیاز به برداشتن یک گام دیگر و شاید مهم‌ترین گام زندگی اش داشت. این امکان سال ۱۹۳۹ برای او فراهم شد زمانی که دیوید او سلزنیک بی پروا تصمیم گرفت تا شاهکار عظیم مارگارت میچل را به تصویر بکشد. به این ترتیب تولید بر باد رفته با شکوه‌ترین فیلم تاریخ سینما آغاز شد.

در کنار همسرش کارول لمبارد
کلارک گیبل در سال ۱۹۳۸

براساس نتایج نظرسنجی‌ها، کلارک گیبل بهترین فرد برای ایفای نقش رت باتلر گستاخ و جذاب بود. مارگارت میچل خالق برباد رفته نیز گیبل را خود «رت باتلر» می‌دانست اما مترو گلدوین مایر با آگاهی از حساسیت عمومی در این باره، شرایط سختی را برای قرض دادن ستاره خود به سلزنیک مطرح کرد. از این رو سلزنیک بر آن شد تا از گری کوپر برای ایفای نقش «رت باتلر» بهره بگیرد.

سلزنیک بعدها در این باره گفت:

هم گیبل و هم کوپر از چهره‌های شاخص زمان خود بودند. کلارک بسیار خوش لباس بود و هیبتی مردانه داشت و گری نماد یک آمریکایی واقعی بود.»

گری کوپر این پیشنهاد را رد کرد و در نهایت سلزنیک مجبور شد تا در مقابل ۵/۱ میلیون دلار و ۱۵ درصد از درآمد خالص فیلم کلارک گیبل را از متروگلدوین مایر قرض بگیرد، و در عوض، لویی بی. میر، پدرخواندهٔ سلزنیک و رئیس کمپانی مترو گلدوین مایر، نیمی از هزینهٔ ساخت فیلم را بر عهده گرفت. چنین توافقی برسر یک بازیگر در کل تاریخ سینما بی‌سابقه‌است. گیبل توانست با پولی که برای بازی در بردبادرفته گرفته بود از همسر دوم خود جدا شود و با کارول لومبارد ازدواج کند. کلارک گیبل و کارول لمبارد پیش از این در یک فیلم همبازی شده بودند اما رابطهٔ احساسی میانشان شکل نگرفته بود و سال‌ها بعد در یک مهمانی آتش عشقشان شعله کشید و ازدواج شان آن‌ها را تبدیل به یکی از جذابترین زوج‌های هالیوود کرد.

از قول گری کوپر دربارهٔ دلیل رد کردن پیشنهاد سلزنیک چنین نقل شده‌است:

برباد رفته بزرگ‌ترین شکست تاریخ هالیوود خواهد بود. خوشحالم از این که به جای من، دماغ کلارک گیبل به خاک مالیده خواهد شد.

فیلم «برباد رفته» با تمام مشکلات و موانع پیش روی خود ساخته شد و به خلاف پیش‌بینی گری کوپر نه تنها بزرگ‌ترین شکست تاریخ هالیوود نبود، بلکه به پرفروش‌ترین و محبوب‌ترین فیلم تاریخ سینما مبدل شد. با این وصف نه تنها بینی کلارک گیبل، آن طور که گری کوپر انتظار داشت- به خاک مالیده نشد، بلکه شگفتی آفرید.

گیبل دهه ۱۹۵۰ در مصاحبه‌ای گفت:

هر گاه تصور می‌شود دوره افول من فرارسیده‌است، پخش مجدد فیلم برباد رفته مرا به لحاظ حرفه‌ای دوباره زنده می‌کند.

 
کلارک گیبل در کنار جیمز استوارت

سال ۱۹۴۱ تراژدی بزرگ زندگی گیبل رخ داد در این سال همسرش کارول در پی سقوط هواپیما جان باخت. این موضوع گیبل رادر درد وغم غرق کرد و زمانی که پس از یک ماه برای تکمیل فیلمبرداری پشت دوربین قرار گرفت همه درد جانکاهی که هنوز برآن فائق نیامده بود را به وضوح می‌دیدند. گیبل بلافاصله پس از اتمام فیلمبرداری به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست. وی به مأموریت‌های متعددی برفراز اروپا، میدان اصلی جنگ جهانی دوم، و حتی بر فراز خاک آلمان اعزام شد. آدولف هیتلر پیشوای رایش سوم، کلارک گیبل را بزرگ‌ترین بازیگر سینما می‌دانست و برای کسی که سرگرد کلارک گیبل را دستگیر کند و سالم تحویل ارتش آلمان دهد، پاداش بسیار چشمگیری تعیین کرده بود. پس از جنگ جهانی دوم گیبل به هالیوود بازگشت. اما فیلم‌های پس از جنگش جایگاهی آنچنان که پیش از جنگ داشت نداشتند. وی طی این سال‌ها برای چهارمین و پنجمین بار نیز ازدواج کرد. ۱۶ نوامبر ۱۹۶۰ کلارک گیبل، در پی چهارمین حمله قلبی خود در لس آنجلس درگذشت.

گفته می‌شود نقش‌های سنگین و پرتحرک او در فیلم‌های آخرش، وی را از پا درآورد. گیبل در سال‌های پایانی زندگی اش بسیار چاق شده بود. هنگام ساخت فیلم بر باد رفته، گیبل ۸۶ کیلوگرم وزن داشت و با توجه به قد ۱۸۵ سانتی‌متری خود از اندام بسیار متناسبی برخوردار بود. حال آن که در سال‌های پایانی وزن او به ۱۰۴ کیلوگرم رسیده بود. وی برای حضور در آخرین فیلمش، ناجورها، ۱۶ کیلوگرم از وزن بدنش را کم کرد. استفاده مفرط از قرص‌های لاغری و استعمال شدید دخانیات (گیبل به مدت ۳۰ سال به‌طور متوسط روزانه ۳ پاکت سیگار می‌کشید) «سلطان هالیوود» را تسلیم مرگ کرد. چهار ماه پس از مرگ وی، تنها پسرش جان کلارک گیبل به دنیا آمد.

" پس از ازدواج با کارول لمبارد، کلارک گیبل به معنای واقعی خوشبختی را در زندگی مشترک تجربه کرد. مرگ ناگهانی کارول لمبارد در پی یک سانحه هوایی و در یک هواپیمای نظامی، کمر گیبل را شکست. به گفته یکی از دوستانش، کلارک هیچ‌گاه پس از مرگ کارول لمبارد احساس خوشبختی نکرد و در واقع شعله قلبش برای همیشه خاموش شد. جسد سلطان هالیوود به وصیت وی در کنارلومبارد دفن شد. او در ۵۹ سالگی بر اثر سکته قلبی در گذشت.

پس از اعلام خبر فوت گیبل، نیویورک تایمز نوشت:

سلطان هالیوود مرد. او همتایی نداشت و نخواهد داشت. لقب سلطان هالیوود نیز همراه او دفن شد…

او به لحاظ تکنیکی بهترین بازیگر تاریخ سینما نبود و از ظرافت و کمال تئاتری‌های بریتانیایی هالیوود نیز بی‌بهره بود. اما کلارک گیبل اینک یک مقیاس سنجش است و ستارگان سینما چه در گذشته و چه در حال و چه در آینده با او مقایسه می‌شوند. او نماد مردانگی بود و خشونت فرهنگ آمریکایی.

" لس آنجلس تایمز نیز نوشت:

کلارک گیبل از خصوصیات انسانی نادری برخوردار بود مردانگی و در عین حال شوخ‌طبعی، خوش طینت و برخوردار از درک و فهم بالا، و آسان‌گیری و در عین حال تکلف و ملاحظه کاری. علاوه بر این‌ها کلارک گیبل» به لحاظ حرفه‌ای فردی بااصالت و به لحاظ شخصیتی یک رنگ و صادق بود، خصوصیاتی که در عرصه سینما کمتر مشاهده می‌شود.

جوایز و افتخارات[ویرایش]

  • جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد
  • ۱۰۰ سال... ۱۰۰ ستاره به انتخاب بفا